کتاب سنج-نقد وبررسی و دیگر یادداشتها....

Saturday, April 28, 2012

کتاب سنج جلد دوم


کتاب سنج جلد 2 با نقد و بررسی آثار زیر ازسوی انتشارات
  درلندن منتشر شدH&S Media Ltd
__________________________________________________
ازحجتیه تا حزب الله                                                    علیرضا نوری زاده
اسرار گنج دره جنی                                                     ابراهیم گلستان
سه دفتر                                                              علی گلعلی زاده لاله دشتی
ترس ولرز                                                            غلامحسین ساعدی
توتالیتاریسم اسلامی، پندار یا واقعیت؟                                   شهلا شفیق
جزیره سرگردانی                                                          سیمین دانشور
جنبش دانشجوئی ایران ازآغاز تا انقلاب اسلامی                  عمادالدین باقی
چشم باز و گوش باز                                                     ذکریا هاشمی
به حاکمیت ملی و دشمنان آن                               فخرالدین عظیمینگاهی
خیام آن دروغ دلاویز                                                  هوشنگ معین زاده
در تیررس حادثه – زندگی سیاسی قوام السلطنه                     حمید شوکت
درسوگ آبی آب ها                                                       بهروز شیدا
دکتر نارسیسوس وداستان های دیگر                                 مسعود بنهوری
روایت                                                                     بزرگ علوی
زمینه و پیشینۀ اندیشه ستیزی درایران                                اسد سیف
زنان پرده نشین ونخبگان جوشن پوش.          فاطمه مرنیسی  ترجمه ملیحه مغازه ای
شب بخیر رفیق                                                         احمد موسوی
گدار                                                                       حسین دولت آبادی
قبیلۀ من                                                                 مسعود نقره کار
ناتنی                                                                        مهدی خلج
این کتاب را از آمازون تهیه فرمائید

 

Thursday, October 27, 2011

نادره

نوشته: میرجعفر پیشه وری
زندان مرکزی
به کوشش:
محمود مصور رحمانی ، صفدر تقی زاده
انتشارات گوینده – تهران 524 صفحه

مدتها قبل ازنشراین کتاب، بانوئی ازبستگان سببی زنده یاد پیشه وری درلندن گفتند آثاری ازجعفر پیشه وری به یادگارمانده که دردست خانواده اش میباشد. علاقمندشدم و پیشنهاد کردم اگر ممکن است یک کپی ازآن را به من برساند تا تدارک چاپ کتاب را فراهم سازم. پذیرفت تا اینکه پس ازمدتی، روزی که کتابی را داشت به دوستی می داد سررسیدم با مشاهدۀ کتاب و نام نویسنده اثر، آنقدرخوشحال شدم که گیرندۀ، با مشاهدۀ اشتیاقم، با بزرگواری محبت کرد و کتاب را در اختیار من گذاشت.

پیشگفتارفاضلانه و بسی منصفانۀ ناشر، با مرزبندی حساب سیاسی نویسنده با افکار وتمایلات هنری وادبی او، و حفظ حد فاصل آن دو، خبر خوشی ست که به درستی وبسی، آگاهانه و بی سروصدا این نکتۀ مهم فرهنگی را یاد آورمیشود که حساب هنررا باید از اندیشه های سیاسی و ایده ئولوژی اشخاص سوا کرد. با تمیزارزشهای هنری از عناصر "تفاوت" ها بهره گرفت. به زمانه ایکه همه گونه معیارهای اخلاقی بهم ریخته و خشونتِ کور وعریان درجامعه حاکم شده، این پیام بنیادی را به فال نیک باید گرفت. تعالی فرهنگ و تاثیرمثبت آن در روابط اجتماعی، ضرورتِ اهمیتِ تفاوت ها را برجسته تر میکند.

تاریخ ومحل نگارش این کتاب سال 1311 دومین سال حبس نویسنده درزندان مرکزی و تاریخ نشر 1383 است. یعنی 72 سال بعد از نگارش کتاب و درست 57 سال بعد از مرگ صاحب اثر. وپیشاپیش ازآقای محمود مصور رحمانی و صفدرتقی زاده باید سپاسگزار بود که بعد از سالیان دراز، با احساس مسئولیت، تدوین این اثر را برعهده گرفته و با ادای وظیفه انسانی و فرهنگی نشر کتاب را انجام داده اند. یادآوری این نکته نیزادای وظیفه نویسندۀ این بررسی ست که بستر فرهنگی این رمان، زمینه های سنتی و اجتماعی ایران است که نویسندۀ «نادره» هوشیارانه شرح ونقد آن را برعهده گرفته است.

داستان از خانه حاج قاسم تاجر، در سال هایی که جنگ بین الملل اول در جریان است و قوای نظامی روس وانگلیس
سراسر ایران را زیر نگین خود گرفته اند شروع میشود.
حاج قاسم تاجر بیسواد و مرتجعی ست که در راه ثروت اندوختن حد و مرزی نمی شناسد. با عده ای ازتجار مانند خود شرکتی دارند. پایبند هیچ گونه اخلاق و عرف وقانون نیستند. با آدم های مفسد وریاکار در چپاول مردم به نام تجارت سرگرم غارت اند. تنها یک نفر ازشرکا به نام احمدآقا که تحصیل کرده فرانسه است با افکار پیشرفته که چندی پیش همسر فرانسوی اش به رحمت خدا رفته، ازقماش دیگری ست وبرخلاف شرکا دارای انصاف است و پای بند قانون و دلسوز مردم و درحال سقوط و ورشکستگی. دریک مهمانی شبانه درخانه حاج قاسم با حضور شرکا جلسه ای تشکیل میدهند .هدف اصلی آن مهمانی گرفتن مال و اموال احمد آقاست به لطایف الحیل برای تشکیل شرکت تازه ای. احمدآقا که کاملا به نیات آنها پی برده با مسائل دیگری مواجه میشود. در ضمن بنا برپیشنهاد حاج میرزا مهدی که دائی احمدآقاست روابط فامیلی هم به تصویب میرسد وبین خود دخترهایشان را با پسرهایشان نامزد میکنند. بی آنکه عروس و دامادهای آینده با خبرباشند یا همدیگررا دیده باشند. دراین داد وستد برده وار، نادره، دختر حاج عبدالصمد را هم به احمدآقا می بخشند که مورد اعتراض پدرش قرارمیگیرد و احمد آقا هم میگوید:
«ازهمدردی شما متشکرم ... امکان ندارد دیگر بنده تأهل اختیار کنم وانگهی این یک کارخصوصی ست که سایرین نباید دخالت داشته باشند خواهش میکنم که حضرات هم از گفت وگوی دراین موضوع صرفنظر کنند.»
دایی بدون توجه به سخنان احمدآقا، مهرانگیز دختر تحصیل کردۀ احمدآقا را به پسرحاج قاسم میدهد. که باز احمد اقا اعتراض میکند که «شخصا دراین خصوص حق رآی ندارم. به عقیده من دختر وفرزند فقط خودشان حق دارند برای خود شریک زندگانی انتخاب کنند.» کوچکترین توجه به حرف های احمدآقا نمیشود وانگشتریهای نامزدها بین حاضران رد و بدل میشود. درهمین شب نشینی میرزامهدی، عفت دخترحاج قاسم را برای پسرش آقاداداش انتخاب میکند.
تشکیل شرکت و انحصار آذوقه برای احتکار، در حالیکه آثار قحطی و کمبود نان درشهرها بلوا راه انداخته، آن عده را چنان سرگرم کرده که غافل ازپایان کار، حتا توجه به گرسنگی عموم و سختی معیشت فرودستان را نادیده گرفته در سودای منافع بیشتر خود را به لبۀ پرتگاه نزدیک میکنند.

ورود آقاداداش فرزند میرزامهدی (پسردائی احمدآقا) به صحنۀ حوادث، فضای دیگری درپیشامدهای آتی رمان میگشاید. آقاداداش ذاتا آدم شروریست که دراصفهان به بدنامی شهرت دارد با سفارش های پدرعازم تهران میشود . «مخصوصا این مسافرت به او امکان می داد که ازمهرانگیز واحمدآقا که خواستگاری اورا رد کرده بودند انتقام بکشد.»
پدر خبرخواستگاری ونامزدی عفت خانم دختر حاج قاسم را نیز به آقاداداش میدهد و اضافه میکند که:
«خودت درآنجا قرار عروسی را گذاشته به ما اطلاع میدهی.»
آقا داداش موقع حرکت به تهران برادر رضاعی خود عباس اصفهانی معروف به رضا یزدی که ازاشرار و دزدان و آدمکش های حرفه ای اصفهان است با خودش به تهران میبرد. وقتی به تهران میرسند که احمدآقا با دخترش مهرانگیز تهران را ترک کرده اند. از ملاقات وبرخورد او با هوشنگ، منشی کارهای تجاری احمدآقاچیزی دستگرش نمیشود. پیشخدمت خانه نیز اورا به خانه راه نمیدهد. آقاداداش از اینهمه توهین و تحقیر برای انتقام نقشه های شیطانی میکشد. ازسوی دیگربوبرده که بین هوشنگ ومهرانگیزعلاقه ای عاشقانه در جریان است. و این موضوع بیشتر محرک انتقام او میشود.

نادره، دختر حاج عبدالصمد تاجررشتی دخترتحصیل کرده ای که مادرش را ازدست داه، پدرس با مه جبین ازدواج
کرده، در یک خانه بزرگ با نامادری اش زندگی میکند. طبق تصمیمی که درخانه حاج قاسم گرفته شده، نادره خانم
نامزداحمد آقا شده است. روزی که احمدآقا با دخترش مهرانگیز به عزم مسافرت خارج وارد رشت میشوند به ملاقات
حاج عبدالصمد میرود. درآن ملاقات نادره و نامادری از پشت پرده احمدآقا را میبینند ومیپسندند.
درملاقات بعدی، احمد اقا به حاجی میگوید:
«حاجی آقا شما که دوست صمیمی من هستید و به جای برادر بزرگ من میباشید ... باید بدانید که من دراین سن و سال
و وضعیت ممکن نیست بتوانم دختر جوانی را به عقد درآورده سب بدبختی او بشوم ... »
با این حال چندی نمیگذرد که احمدآقا « ازهمان نظراول شیفتۀ جمال و هیکل موزون آن دختر زیبا گردید.» و رابطه
دوستی بین آن دوخانواده شروع میشود. مخصوصا مهرانگیز و نادره.

مکتوبات نادره که به رسم زمانه خاطره نویسی جوانان را یادآورمیشود، ازخواندنی ترین بخش های این اثر است که در کنار آمال جوانان، رابطه های قشرمرفه جامعه و اوضاع درحال تحول ودگرگونی زمانه را توضیح میدهد.

آقاداداش درتهران سرگرم تجارت و احتکارغله با کنتراتچی های روس و انگلیس است و درچند معامله پول و ثروت کلانی نصیبش میشود. پایش به محافل عیش وعشرت کشیده شده و درخانه قاسم خان که از فاحشه خانه های خصوصی تهران است با عفت و خانم نامادری او آشنا میشود. درهمین آشنائیهاست که عفت ازاو باردارمیشود وجنین را باعمل جراحی ازبین میبرند. «آقا داداش نمی دانست که خانم کوچولو نامزد خودش عفت، خانم نامادری او وخانم بزرگ خواهر نامادری زنش بود. »
آقا داداش، در تهران برای ازبین بردن احمد و هوشنگ، دست به دزدی و جنایت میزند. اسناد تجارتخانۀ احمد آقا را ازخانه هوشنگ به سرقت میبرد. سرایدار را میکشد و کارد خونالود را زیر بالش هوشنگ که در خواب است میگذارد.
«در همین روز که هوشنگ به ترتیب فوق و اتهام سرقت و قتل توقیف گردید، احمد آقا نیز در رشت به مناسبت دوستی با مشارالیه [هوشنگ] تحت الحفظ به تهران فرستاده شد.»
قبلا درداستان آمده است که «حاج قاسم و برادران میرزا مهدی مانند اغلب همکاران خود دلال اجنبی محسوب میشدند ... دربالای حجره و خانه های خود بیرق امپراطوری روسیه را می افراشتند ... » حال با شروع انقلاب شوروی، وضع این وابستگان روبه خرابی میرود. و همان روزها « ... با بهم خوردن سلطنت خاندان رومانف ها و عقب نشینی اردوی روس (ازایران) تصادف کرده بود.»
حاج قاسم که زنگ خطر را شنیده، و ازدست و پاچگی مآموران سفارت بوی الرحمان دولت تزاری را حس کرده، میداند که با خروج نیروی نظامی تزار از ایران امنیت جانی اش درخطر خواهد افتاد، دربگو مگو با آقا داداش که از بالا رفتن قیمت غله و منافع سرسام آور آن میخواهد حاجی را آرام کند، میگوید:
«اینها به جای خود خوب و بافایده است در صورتی که مردم ما را به حال خود بگذارند. من می گویم جان ما درخطر است شما ازمنافع صحبت می کنید.»
و آقاداداش با همۀ خیره سریهای اوباشانه اش حرف جالبی دارد که گوهر تاجرجماعتِ سنتی را بیرون میریزد:
« خاطرتان آسوده باشد ... ... دراین مملکت هرکی زرنگی کرد پیش می افتد. ما هم الحمدالله ازهیچ کس کمتر نیستیم. ما تاجریم. هرتاجری قبل از هرچیز منافع تجارتی خود را ملاحظه میکند. دیروزآنها را قبول می کردیم. جلو اردویشان میافتادیم. دوست و دشمنانشان را معرفی می کردیم امروزیا فردا قوای دیگری پیدا بشود ما نیز به او نزدیک میشویم. جلو او میافتیم. ... بیرق آنها را بالای تجارتحانۀ خود نصب میکنیم. ...»
از حق نباید گذشت که آقا داداش، نه جامعه شناس است و نه اقتصاد دان، اساسا سواد درست و حسابی هم ندارد اما با شعور تجربی درکنار اخلاق لمپنی و حیوانی جوهر ذاتی صنفِ تجار هم طبقۀ خود را به درستی معرفی میکند. همه پیشامدها را ازدریچه منافع و کسب درامد مقایسه میکند. میگوید:
«من تا اندازه ای ازاین پیشامدها خوش بین هستم زیرا کنترات ها به منفعت ما تمام خواهدشد. دیگر بعد ازتخلیه ایران و بردن اردو به آذوقه احتیاج نخواهند داشت.»

روایت «آفتاب الوکاله و باغ او» که طولانیترین بخش کتاب است، ازمنظر دیگر بخشی ازاوضاع اجتماعی زمانه را روایت میکند. مردی با دایرکردن عشرتکده ای پرهزینه در یک باغ در تجریش، به ظاهر برای امور وکالت و درواقع کارچاق کنی، عیش و عشرت خود و دیگران، را فراهم آورده. نامداران و بزرگان و ثروتمندان ازمهمانان همیشگی آن باغ هستند. صاحب باغ، حاجتهای همه را پاسخگوست ودردها را درمان میکند. از کارمندان عالیرتیه تا قماربازان و فواخش زیبای درمانده.
«آفتاب اخلاق عجیب و غریبی داشت. عقیده و قیافه اش دائما درتغییر و تبدیل بود.» درهمان حال: «ریش بلندی گذاشته عبا و قبای پوشیده، متعبد و مقدس صرف می شد. نماز شب می خواند و هر روز روزه می گرفت. فقرا را دور خود جمع می کرد، غذای خودرا با آنها سریک سفره می خورد. حتی پیاده به زیارت عتبات عزیمت می نمود. بعد ازمدت بسیار کمی دیده می شد که ریش را از ته تراشیده، موهای سررا بلند کرده، کت و شلوار پوشیده خود را به شکل فکلی کامل العیاری انداخته است. رقص می کند . شراب میخورد با پست ترین معروفه ها راه میرود ... بد مستی میکند...» حاج قاسم درتعقیب کار احمدآقا در عدلیه حاجت به آفتاب الوکاله پیدا میکند و به خانه اش میرود. به انتظار او مینشیند. درمیان میگساران و رقاصان اول عمه خانم را میبیند و بعد عیال خود کلثوم خانم را درمیان آن همه مردان مست.
«کلثوم را با آفتاب الوکاله دست در گردن دید.»
حاج قاسم گلپایگانی، خشمگین وبا کشیدن نقشه های انتقامجویانه خانه آفتاب الوکاله را ترک میکند.

نامزدی نادره واحمدآقا و عاشق شدن بشیرسیاه به مهرانگیز- بشیرسیاه عباس را تهدید میکند که مزاحم مهرانگیز نباشد - «بعدازاین پیرامون خانه عبدالصمد نگشته و دختر احمدآقارا بیشتر ازآن ناراحت نکند.»
به دستور آقاداداش بشیرسیاه تحت تعقیب آدمکشان قرارگرفته و «دریکی ازکوچه های تاریک سنگلج با دو ضربت کارد ازپا دراورده پی کارخود رفتند. ... اهل محل جسد نیمه جان او را به مریضخانه انتقال دادند ... و دراتاق احمدآقا جا دادند .»

دراسرار اقدس خانم: دراین بخش داستان پاره ای دیالوگ ها گیج کننده است. در صفحات 419 و 420 لغزشهایی وجود دارد که خواننده را دچارسردرگمی میکند. با این حال داستان سید آتش نسوز روضه خوان ومسائل دیگر شنیدن دارد:
«این مرد سید آتش نسوز لقب داشت. چندی طول نکشید که او تمام دارائی ما را بالا کشید. ... او دوزن عقدی وچندین صیغه داشت ... یک روز که تمام اهل خانه به عروسی رفته من تنها بودم ... بعد از وراجی طولانی به من اظهار عشق نمود ... گفتم من فرزند شما هستم ولی حرف های من بی فایده بود سعی میکرد مرا به آغوش بکشد. من فرصت نداده با یک خیزازاتاق بیرون رفتم ...»
دختر برای نجات خود نقشه میکشد و سید اورا صیغه طلبه ای میکند میرزا محمدعلی نام ازاهالی طالقان. و ازاوقول میگیرد که به دختر دست نزند. به نیت اینکه بعد ازتمام شدن مدت صیغه دسترسی به او آسانترشود و ناگهان میرزا محمدعلی گم میشود و مثل قطره آبی درزمین فرومیرود. حسن آقا فرزند حاج قاسم یادگار آن طلبۀ طالقانی از [ اقدس یا کلثوم؟ به لغزشی که دربالا اشاره شده]. وباقی وقایع خواندنی که باید به دقت خواند وبا افکارریشه دارو هوسبازی های این جماعت ظاهرا مذهبی بیشتر آشنا شد.
یادداشتهای نادره، از خواندنی ترین بخش های کتاب است که با زبانی ساده و صمیمانه روایت شده و میتوان اوضاع زمانه را از لابه لای آنها دریافت و با آشفتگی و بی قانونی و سرسختی سنت ها آشنا شد.
بعد ازخاتمه مراسم عروسی - البته غیابی - توسط حاج قاسم، عروس وداماد با کالسکه روانه اصفهان میشوند. آقاداداش بین راه عفت را میشناسد. به دستوراو اول کالسکه چی توسط عباس کشته میشود وسپس عفت. وجنازه ها را روی برفهای بیابان رها می کنند.
حاج قاسم دربلوای نان درتهران کشته میشود. حسن آقا از طرف نظمیه به اتهام دست داشتن درمرگ حاج قاسم بازداشت شده و پس ازمدتی آزاد میشود.
احمدآقا و بشیرسیاه دربیمارستان و کنار هم دارفانی را وداع میگویند. بشیر اما قبل ازفوت، کشته شدن عفت و کالسکه چی توسط آقاداداش و عباس را به نماینده مدعی العموم شرح میدهد.
مهرانگیز بعد ارفوت پدرش با هوشنگ عروسی میکند. حسن آقا و نادره به وصال هم میرسند
وروزنامه ها خبراعدام عباس وآقاداداش را منتشر میکنند.

داستان به پایان میرسد، خواننده با دنیایی از زشت و زیبائیهای جامعۀ رنگین و درهمگونِ زمان آشنا میشود. در گسترۀ خیال، "وجدان"، درگزینش زیستنِ پاک و آرام با غرق شدن درگردابِ نفرت وخشونت وحرص مال و مقام به داوری مینشیند. فضیلتِ نفس پاکیزه در جستجوی افق های دیگری تجربه های تازه را دنبال میکند.
این رمان را باید به دقت خواند و با اوضاع زمانه ، به ویژه با افکار وخط مشی فرهنگی و اجتماعی پیشه وری آشنا شد. مردی که خدمات کم نظیر و بنیادی اش دریکسال حکومت آذربایجان، درخاطره های قومی آن سامان نقش افسانه ای دارد.

Monday, October 24, 2011



به اجاقت قسم

محمد بهمن
بیگی
(خاطرات
آموزشی)
انتشارات
نوید شیراز. چاپ دوم1379


این دفتربا
بیست و دو عنوان در 271 برگ تدوین شده است با نام جالبی که درپیشانی کتاب نشسته
است. جالب از این منظر که قبل از گشودن
دفتر، نام هشدار دهنده اش تلنگری به خواننده میزند از وفاداری نویسنده به یک سنتِ
باستانی و شکلگیری کانون های اولیّۀ
بشری.علیرغم اینکه "اجاق"، درمفهوم عام، فارغ ازوسیلۀ پخت وپز، منشاء گرما و پیدایش آتش را
یادآور میشود، از سوی دیگر دفتر پرماجرای
نهادی شدۀ خانواده را نیز درذهن مخاطب ورق میزند با نخستین روایتِ سامان ش؛ یعنی اجاق .

اجاق، درسنت شرقی از چنان مقام و منزلتی
برخوردار است که قداست آن درردیفِ پرستشِ آفریدگار
جهان با حرمت ازلی اش قراردارد. با این
یادآوری اما براین باورم که نویسنده، گوشۀ چشمی داشته در معرفی و ماندگاری اسم آن
جوان از تیره "چرمایلو" که در "به اجاقت قسم، دیپلم
ندارم" حکایتِ ملاقاتش را روایت کرده
است. درکنارِ وصفِ برخوردِ طبیعی وسخنان
سادۀ آن جوان، دریچۀ تازه ای گشوده میشود درتوضیح رنگ و لعاب مرسوم زمانه، تا بهمن بیگی
با هوشمندی، بخشی ازاوضاع مسلط اجتماعیِ زمانه را به مخاطبین منتقل کند.

نخستین اثری
که سال ها پیش ازبهمن بیگی خواندم "ایل من بخارای من" بود که نویسنده با
نثرپحتۀ خود، مخاطبینش را درتپه ماهورهای سرسبزفارس جولان میدهد و با زندگی ایلی
آشنا میکند. بعدها کتاب «اگر قره قاچ
نبود» به دستم رسید خواندم و لذت بردم. واین آخری را دوست هنرمندم رسول
پارسی ساکن لندن، که ازایل قشقائی ست و اهل شعر و کتاب، همراه چند دفتر برای من
هدیه آورد. پس ازخواندن این دفتر، دریغم آمد درباره اش ننویسم. کاری که به ندرت ازم سر میزند. احساس گناه
میکردم اگر به بهانۀ بررسی این کتاب یادی ازاین آموزگار پاک نهاد نمیکردم.

کتاب به
خانواده گرگین پورکه جملگی ازهنرمندان ایل قشقائی هستند تقدیم شده. به حبیب حان،
استاد ممتاز سه تار. فرزندانش: فرود، دکترفرهاد وغلامعلی و به مادرشان که
" مادرنمونۀ ایل، معصومۀ بهمن بیگی".
سال هایی که
درشیراز بودم، توسط زنده یاد ساعدی، با خانوادۀ هنرمند گرگین پور آشنا شدم.
هنرمندان صادق و بی کمترین ادعا. یاد و
خاطره شان همیشه درهرکجا که هستند گرامی باد.

بهمن بیکی با
دید انتفادی از بوروکراسی حاکم دردوران هردو پهلوی یاد میکند. ازهدر رفتن تلاش
هایش در مرکز مینویسد "تلاش هایم بی ثمر ماند و پس ازماه ها دوندگی، دست از
پا درازتر به ایل باز گشتم ... با ظهور نهضت مصدق بار دیگر به تب و تاب افتادم و باامید حمایت اصلاح طلبان تکاپوی
دیرین را از سر گرفتم ... بازهم هیولای وحشتناک اسکان و تخته قاپو برسر
راهم ایستاد. به هرمرجعی مراجعه میکردم این عذر و
بهانه مسلط تکرار میشد که ایل باید نخست درجایی بماند و سپس باسواد شود.
" ص13
بهمن بیگی
بعد از سفر به خارج، وقتی به کشور
برمیگردد به قول خودش"این بار به جای دولت به دامن ملت پناه "
میبرد. با کمک خانواده های ثروتمند ایل،
کار را با امید بیشتردنبال میکند. حقوق، وغذای معلم به اضافه هزینۀ آمد و رفت شان
را میپذیرند.
"من
بدون حکم و رقم مدیر دستگاهی کوچک، متحرک و فرهنگی شدم. درخصوص تعلیم و تربیت
تخصصی نداشتم. دانشسرای مقدماتی و عالی ندیده بودم. معلمانم نیز با راه و روش
تدریس آشنا نبودند، ولی شور و شوق پاسخ همۀ این کمبودها را میداد ..."
عشق وعلاقۀ
مرد دلسوز، با کمک عده ای از جوان های ایل مشکلات را ازسر راه برمیدارد. با ابتدائی ترین وسایل آموزشی مکتب های عشایری روز به روز فزونتر میشود. معلم
ها، همراه با ایل در حرکت هستند. و کلاس های درس همان چادرهای ایل است و فضای آزاد.
"پیشرفت ها سریع بود. به سن و سال مشابه و
مساوی مقید نبودیم. نوجوان ها با خردسالان همکلاس میشدند. ... هرکس هرقدرمیتوانست یاد میگرفت و پیش میرفت.
... رقابت ها شورانگیز بود. ص 17
با تجربه ای
که درطول سالیان کسب کرده است هدف غایی بهمن بیگی: "دولتی و رسمی کردن
مدارس" عشایری ست. دردنبال این کار
اساسی و فکرتأمین کمک های ضروری به هردری میزند. " از شرکت با عظمت نفت فقط
چهار چادر مستعمل دریافت کردم." ص 18
بهمن بیگی،
برای آموزش معلم ها، ازمسئولان فرهنگ فارس تقاضای کمک میکند. " اولیای فرهنگ
شیراز موافقت گردند که تعلیم کوتاه مدت و سه هفتگی مکتب داران را بعهده
بگیرند. ... تنظیم و اجرای این برنامه مفیدکارآموزی به
وسیله مربیان و دبیران فرهنگ فارس ومأمورفرهنگی اصل چهارانجام میگرفت." ص 19
کمک های موقت
که دربالا ذکرش رفت، اثر چندانی نمیگذارد. و صدای شکایت ازهرطرف بلند میشود.
با آمدن مدیر
کل تازه ای به شیراز، "مرد کریمی بود و اتفاقا اسمش هم پرورش بود ار آنهایی
بود که ازراه نرفته نمی هراسید"، امید های تازه ای برای ادامۀ کار جوانه
میزند. و طولی نمیکشد که "چهل نفر از دیپلمه
های دانشسرای شیراز را دراختیار
داشتم"
بهمن بیگی،
درتقسیم بندیِ منطقه ای این معلم ها شگرد عجیبی به کار میگیرد که نشان ازدرایتِ
کامل و درک درست او ازروان اجتماعیِ ست:
"دسته
ای که ورزش دوست بودند به عشایری بردم که اهل سواری و شکار بودند. آنهایی که تاب و
توان جسمی کمتری داشتند به تیره هایی فرستادم که فاصلۀ ییلاق و قشلاقشان کوتاهتر
بود. دیپلمه های متدین را به سراغ مردمی بردم که نماز و روزه شان ترک نمی شد. کم
بضاعت ها را تحویل کلانترهایی دادم که دست و دل باز تربودند و سخاوت طبع
داشتند." ص 21

اما، دربارۀ
این معلم ها طولی نمیکشد که تجربه ای تازه کسب میکند و دستگیرش میشود که این بچه
شهری ها برای آموزگاری عشایر آمادگی لازم را ندارند و تاب وتوان تحمل زندگی
ایلیاتی برایشان مشکل آفرین است. مینویسد:
"حشرات
موذی و غیرموذی فراوان بود. معلم شهری مارمولک را مار و عنکبوت را رطیل میپنداشت.
از زوزه شغال میترسید کار یکی ازآنان به نیمه دیوانگی رسید."23
معلم ها محل را
ترک میکنند و بچه ها سرگردان میمانند. "اطفال و اولیای اطفال دریافته بودند
که باید ازخیر معلم دیپلمه های شهری بگذرند." و میگذرند. باز به سراغ همان راه درست گذشته
میروند. یعنی:
" انتخاب دقیق جوانان ایلی ومحلی، بدون توجه به مدارک و اسناد متداول، تربیت
فشرده و استخدام رسمی آنان." ص 25

سماجت
درپیگیری کار، ازشاهکارهای عقلائیِ بهمن بیگی دراین پیکار بزرگ است که موفقیت اورا
تضمین میکند. به هیچ عذر و بهانه عقب نشینی نمیکند. ایمان و عشق سرشار به پیشرفت
ایل و تبارش، محرک و مشوق اوست. به تهران میرود برای پیگیری کار. با کارشکنی های
متداول مسؤولان روبه رو میشود. مدیر کل آموزش و پرورش آذربایجان میگوید
"دیپلمه ها و تصدیق دارها چه گلی به سرما زده اند که شما حالا این سوغات های
تازه را به ما هدیه میکنید."
منِ خواننده،
بعد از سال ها از این سخنان عجولانه آن مدیرکل کله پوک، غمم میگیرد. و کلام سنجیدۀ
آن حکیم یونان در کاسۀ سرم میپیچد: " وقتی دردِ انسانی را حس نکنی مرده
ای!".
غافل ازاین
که بهمن بیگی درتهران مدارکی گیرآورده که وزارت آموزش وپرورش، دراثر کمبود معلم، جوانانی که حتی تصدیق سوم متوسطه هم ندارند بعنوان کمک آموزگار
استخدام کرده، در ورامین و شهریارباعنوان کمک آموزگار مشغول تدریس هستند. اینجاست
که فریاد اعتراض ش بلند میشود و همین مسئله را برسرشان میکوبد. سرانجام با کمک دوستان وقول مساعد شخص
دکترمهران وزیر آموزش پرورش، مقدمات
بازدید از مدارس عشایر فارس فراهم میشود.
با همۀ کارشکنی های استاندار فارس، بازدید هیئت ازمدارس عشایری موفقیت
آمیزبوده است. درهمان دیدار است که مدیرکل
آذربایجان با پشیمانی از اظهارنظر گذشتۀ خود میگوید : "باید عین این برنامه
را برای شاهسون ها پیاده کنم."
"دوماهی
بیش نگذشت که طرح تأسیس دانشسرای عشایری را شورای عالی فرهنگی تصویب کرد. ...
دانشسرا تأسیس شد ... و درطول
بیست و دو سال نزدیک به نه هزار [9000] آموزگار فداکارایلی تربیت کرد و به میان
عشایر رفت." ص 29

در
"مقررات دست و پاگیر"، حکایت کاظمی نامی ازاهالی ایل باصری را روایت
میکند که با گذراندن دورۀ ابتدائی میخواهد وارد دانشسرا شود، اما شناسنامه اش با
سن واقعی نمیخواند. کاظمی با انبوهِ ریش، در شناسنامه صغیراست. کار ازمجرای قانون
به جایی نمیرسد. احترام به قانون نیزجای خود دارد . اما ضروری ست که برای ادامۀ
تحصیل جوان، باید راه حلی پیدا کرد و به چارۀ کارسازی اندیشید. بهمن بیگی، باانتخاب پدرمصلحتی و تازه ای، جوان
باصری را ازگرفتاری نجات میدهد و کاظمی وارد دانشسرا میشود.

در
"روایت ویژه" آمدن نخست وزیر وقت به فارس و دیدار از مدارس عشایری در
یاسوج مرکز بویراحمد علیاست. و نطق نافذ "آقا بیژن" یکی
ازکدخدایان. مقارن با زمانی ست که "
... بویراحمدها آشوب تازه ای به راه
انداخته و انقلاب خونینی را پشت سر گذاشته بودند." ص 56
خواندن این
بخش ازکتاب، اطلاعات جالبی از گذشته های خونین آن منطقه را دراختیار خواننده
میگذارد. و بی توجهی مرکز نشینان و دولت
را که انگار آن مردم زحمتکش بیابانی، اهل این سرزمین نبوده و در کلیت، فراموش
شدگانی بیش نیستند!

" آموزش
عشایر و زنان" یکی دیگر از خواندنی ترین بخش های این دفتر است که نوینسده با دید انتقادی،اشاره کوتاه، اما
پرو پیمانه ای دارد به اوضاع اجتماعی و فرهنگی زمانه ای که آستین بالا زده
درفکرتأسیس مدارس عشایری ست.
ازظلم وستم
رایج ریشه ای دربارۀ زنان به فراوانی روایت های تلخ دارد. به دو نمونه بسنده
میکنم.
"مردان
ایل فرمانروایان مطلق بودند وزنان گرفتاری های فراوان داشتند. … …
مادرانی که پسر میزائیدند سرفراز و آنهایی که دختر میزائیدند شرمنده بودند.
… …
مردم ایل برای تولد پسر جشن میگرفتند و ازتولد دختر اندوهگین میشدند.
… بیوه های جوان ایل ازمظلوم ترین زنان
ایل بودند. حق ازدواج با کسی را نداشتند مگر با یکی از برادران همسرازدست رفته.
بیوه ها، اگر همسرشان برادر نداشت تا پایان عمر با لباس سیاه عزادار می ماندند.
اگر آنان از قبول و اطاعت این راه و رسم سربازمیزدند دچار طعن و لعن همیشگی
خانواده ، تیره و طایفه می شدند. ...
... دریکی از طوایف مهم قشقائی حجلۀ عروسی
را که به هوای نفس ازدواج کرده بود به
شلیک تفنگ بسته ومادرش را به احتمال همدستی به دختر به قتل رسانده بودند. درطایفۀ
دیگری میزان تعصب آمیزدرحدی بود که عاشق و معشوق را به خرمنی ازآتش بلوط سپرده
بودند" ص 72 – 70

روایت های
بهمن بیگی به گونه ای روی کاغذ سرریر شده که انگار در مقابلش روی زمین نشسته ای و
گوش به درددل هایش سپرده ای . صاف و پاکیزه حرف میزند بی غل وغش. سخنانش به دل
مینشیند. از برخوردهای مردان و پدران درباره آموزش دختران دراین بخش گفتنی های زیادی دارد. درددل ها را
میفهمد. با دردها آشناست. با آنها بزرگ شده و درآن جمع بالا آمده است. وقتی صحبت
از باسواد شدن دختران ایل را درمجلسی پیش میکشد یکی میگوید "دست از سواد
دخترها بردارید. شما دختران را نمیشناسید. اگر قلم به دستشان افتاد به نامزدهای
خود کاغذ مینویسند.» اما او متین و صبوراست. روانکاوی کم نظیر و بی ادعا که با
روان مرد و زن ایل آشناست. "دختری
رشید ازمیان جمعیت به زبان آمد و گفت " پدرم نمیگذارد که درس
بخوانم" لحن شجاعانه دختر تکان دهنده
بود. پدرش حاضر بود. دلیل مخالفت را
پرسیدم معلوم شد گرفتاری مالی دارد و به
دستمزد بافندگی دختر نیازمند است ...
پذیرفتم ضررو زیان اورا جبران کنم اوهم پذیرفت که دخترش را به مدرسه
بفرستد." و دیگر "از دوهزار
شاگردی که درسال اول کارمان به مدارس چادری روی آوردند کمتر از چهل نفر دختر داشتم
... درمیان چهل دختری که دبستان های ما را
آراستند تنها دو نفر از دستۀ کم بضاعت بودند. مردی به نام درویشعلی که بی پسر بود
و چهار دختر داشت دو تن ازآنان را به دبستان فرستاد" ص 74 – 73
بهمن بیگی،
از کلانتران ممسنی وکدخدایان بویر احمدی به نیکی یاد میکند و ازاینکه آنها در
اعزام دختران به مدارس
استقبال
میکردند مینویسد: "ورود طوایف ممسنی و بویراحمد به دایرۀ فعالیت ما آموزش
دختران و عشایررا رونق تازه ای بخشید .
کلانتران ممسنی و کدخدایان بویراحمدی بی هیچگونه تأمل و تردید دختران خودرا به
مدارس عشایری فرستادند." 76
صمیمیت این
مرد نیک اندیش ورفتار دلسوزانه اش، خواننده را تحت تأثیرقرار میدهد. با همۀ
گرفتاریهای گوناگون لحظه ای از آرمان ها واهداف بنیادی خود غافل نیست. در تأسیس
دانشسرای عشایری برای تربیت زنان معلم و تشویق و ترغیب دختران، دختر خود را به
دانشسرا میفرستد. همین اقدام سبب میشود دختران ایل را دنبال خود بکشاند.
"ورود
کلانتر زادگان و کدخدا زادگان ممسنی و عرب و بویراحمدی و دختر من به دانشسرا سبب
شد که به تدریج گروه انبوهی ازدختران ایلات داوطلب شغل آموزگاری شدند و به شیراز و
دانشسرای عشایری آمدند." ص 77
طولی نمیکشد
که پای دخترانِ فارغ التحصیل مدرسه عشایری شیراز، به اقصی نقاط کشور گشوده میشود. درمنطقۀ خطرناک مرزی ایران و عراق سه خواهر
آموزگار درمیان عشایر کُرد
دیده میشود. "ازمیزان پیشرفت شاگردانشان سر فخر برآسمان سودم. اسامی آنان
جالب بود. بانو، گلی، و تهمینه. هرسه خواهر شایستۀ نام های خود بودند." 78

یهمن بیگی،
درکنار برنامه های آموزشی و باسواد کردن
بچه های عشایر، از اوضاع بهداشتی ایل نیزغافل نیست. در آشنائی با دردهای ریشه دار
محلی، به ویژه وضع زایمان زنان با نفوذ موهومات رایج راه های بهبود بهداشت آن طبقه
را دنبال میکند و به این نتیجه میرسد که معضل اساسی با آموزش ماماهای محلی حل شدنی
ست ولاغیر. و کاررا شروع میکند تا عده ای از ماماهای محلی را برای آموزش با اصول
بهداشتی به شهر فراهم میسازد. انگیزۀ او روایتگر تجربه های تلخ و فشرده ای از
پیامدهای فلاکتبار معتقدات و باورهای موهوم و خرافات رایج است که گوشه ای ازدردها
را توضیح میدهد و خواننده غرق غم و اندوه میشود :
« " درقبیلۀ گُردانی کشکولی"
همۀ اعضای خانه و خانواده سیاه پوش بودند و می گریستند بانوی خانه و
خانواده را، هنگام زایمان، جنّ آل برده و به خاک سپرده بود. ... به
اداره بهداری فارس رفتم . زبان به شکایت و اعتراض گشودم ... قرار براین شد که من عده ای از زنان ایلی را که درامر زایمان تجاربی داشتند و با داروهای
سنتی زائوهارا کمک میکردند به شهر بیاورم تا دریک کلاس کوتاه مدت شرکت کنند بااصول
بهداشتی مختصری آشنایی یابند ... بیست و
چند تن را به شهر آوردم دوره فشردۀ مفید یک ماهه ای دیدند و به ایل برگشتند.»
صص81- 80

در
"سیاوش" داستان آموزگاری به همین نام،
شاگردی دارد لب شکری ست. و طبیعی است که بد منظر باشد. معلم از این ظلم طبیعت رنج میبرد. بهمن بیگی به
استاندار نامه ای نوشته برای جراحی پلاستیکی طفل، درخواست کمک کرده که بی جواب
مانده است. معلم، ازدیدار والدین درتعطیلات منصرف میشود و شاگرد را باخود نزد بهمن
بیگی به شیراز میبرد. بالاخره بعد از
دوندگی های بسیار ....
"اواخر
خرداد بود که باز سیاوش و شاگردش وارد اتاق من شدند. هردو را برداشتم و به
بیمارستانی که جراح پلاستیک داشت. کار جراحی کمتر از سه هفته طول کشید. سیاوش آمد
و بچه را به دیدارم آورد. شناختنی نبود. چهره ای زیبا و دوست داشتنی به هم زده
بود."
درهوای برفی
لندن، وقتی به این داستان رسیدم اشک شوق چشمهایم را پرکرد. با دیدن این جمله
"سیاوش را گل باران کنید" با تعظیم فروتنانه به سیاوش، با اشک هایم گل
های اهدایی به او را آبیاری کردم. قطره ای درمقابل دریای انسانیت این معلم دلسوز
به : سیاوش بیژنی.
"آموزش
عشایر و زبان فارسی"، "آموزش عشایر تغییر خط"، و معافی نظام ...
نویسنده با نثر روان و پخته دفتر پُرتجربه ای از سرگذشت های آموزنده را
برای مخاطبین به یادگار میگذارد. عزم استوار بهمن بیگی، درحل معضلات واقعاَ حیرت
آور است. زمانی که بامشکل "تدریس الفبای فارسی" مواجه است و سروکارشان
با تعلیم " بچه قشقائی های ترک زبان، بویر احمد ها وممسنی های لرزبان و عرب
های ایل خمسه" است. "درتهران با آقای همایون صنعتی زاده که مرد همه فن
حریفی است ملاقات کردم و مشکلم را با او درمیان نهادم و او گفت : راه حل این مسئله
دردست معلمی است به نام عباس سیّاحی. او
دراین کار تبحّر عجیبی دارد. ... بعد از ملاقات ... ایشان را به شیراز آوردم برای او کلاس
دستجمعی فراهم کردم وخودم نیز بدون یک لحظه تعطیل درردیف شاگردان نشستم. ...
... به زودی هزاران آموزگار
عشایری با همت بلند خویش و با استفاده از روش تازه توفیق عظیمی به دست آوردند
..." ص37- 136
بهمن بیگی،
درفکر برپا کردن "اردوهای بزرگی مرکب از دانش آموزان، آموزگاران و
راهنمایان" با مشارکت کلیۀ طوایف مختلف فارس، طرح جالبی پیاده میکند. برای
جمع آوری آنهمۀ جمعیتِ پراکنده درمنطقۀ پهناورفارس، از نیروهای ارتشی کمک میگیرد و
اردوها در نقاط گوناگون با وضع بسیار آبرومندی تشکیل میشود و تحولات آموزشی عشایررا به نمایش
میگذارد. درکنار انتقاد از رفتارهای خشونت
بار ارتش در سرکوب ایل نشینان فارس، کمک های ارتش را یادآور میشود و با زبانی قابل
تمجید مینویسد: "برای تشکیل این اردوها از محبت کریمانۀ اولیای ارتش فارس
برخوردار میشدیم. نفربرها و کامیون های نظامی نقل و انتقال این جمعیت کثیررا به
عهده می کرفت." ص177
در "پرهیز ازمیز" که شامل خاطرات
نویسنده از مسافرت به کردستان است مینویسد :
"هنگامی
که ازشهربانه که درآن ایام شهرکی بیش نبود میگذشتم درخیابانی خلوت و بی رفت وآمد
تابلو سفیدی را دیدم که برآن با خط نستعلیق سیاه نوشته بود اداره فرهنگ و هنر
بانه. ... به حیرت افتادم که شهرک بانه چه
دارد که چنین اداره فرهنگ وهنری دارد!"
از شهرکهای سقز، مریوان، بیجار و غُروه
دیدار میکند تا میرسد به سنندج که "حتی یک مهمانخانه ای قابل اقامت
نداشت ... به پرس جو پرداختم و دانستم
که ...
سیل خروشان دفترداران، کارمندان، کارگزینان، کارپردازان و آمارگران عرصه را
برخودشان و برمردم تنگ کرده بود." صص221 – 220

در برگ برگ
این دفتر، روایت های تلخ و شیرین فراوان به چشم میخورد. بنگرید به "خدمت و
تهمت" که گوشه هائی از عادت های جاری واجتماعی را توضیح میدهد. باز درهمین
بخش است که ازکمک های مؤثر دکترامیری از مسئولان سازمان برنامه غافل نیست و با
سپاس خدمات اورا یادآورمیشود. از کارشکنی
ها و پارتی بازی های نابخردان تا مسئولان دولتی و متنفذان محلی. اما سرانجام
پاکدلی و مقاومت سرسختانۀ بهمن بیگی ست، که احساس مسئولیت و باورهای انسانی اورا
درخدمات صادقانه اش برجسته میکند. برای رسیدن به هدف والای خود ازهیبت وسختی
مشکلات بیم وهراس به دل راه نمیدهد. با آموزش بچه ها تفنگ را از جوانان ایل وعشایر
میگیرد و با قلم آشنایشان میکند. در اثبات حقانیت و ایمان به باورخود، با خیلی ها
که صاحب مقام و نفوذند درگیر میشود و سرفراز ازمعرکه بیرون میآید بی کمترین توقع و
چشمداشت مادی، نام نیک خود را در فهرست خادمان فرهنگ به یادگار ثبت میکند.

کتاب به پایان میرسد. با این تأکید که بخش"آموزش
عشایر و زنان" - برگ های 69 تا87 -
این دفتر، از خواندنی ترین فصل کتاب است
در آشنائی با مشکلات و دردهای پایه ای زنان عشایر. و هرپژوهشگری که بخواهد
دراین باره تحقیقی انجام دهد، به عنوان یک مرجع اصلی میتواند ازاین دفتر سود ببرد.

Sunday, July 17, 2011

جنبش دانشجوئی ایران


جنبش دانشجوئی ایران
ازآغاز تا انقلاب اسلامی
عمادالدین باقی
جلد اول – چاپ اول بهار 1379


کتاب با مقدمه ای شامل سیزده برگ شروع میشود : « روایت های این کتاب، تابلوئی ازیک پاسخ است ... نظریه های توطئه را به محک می گذارد و بی قدر می سازد و نظریه های نخبه گرائی را درحاشیه می افکند و ...»
در همین مقدمه «سابقه سنت تاریخ شفاهی»، نویسنده ازفعالیت خود در عملیات فتح المبین و توزیع حدود یک میلیون جلد دفترچه دربین رزمندگان ... واشاره به مسائلی که ابدا ربطی به جنبش دانشجوئی ندارد مطرح میکند. آثار شک و تردید آرام آرام زیرپوست خواننده میخلد. هراندازه پیش میروی مدعای «بی قدرسازی نظریه نخبه گرائی»، سست و سست تر میشود. با این حال دفتر را ورق میزنم .
درص 28 آمده است که : تقی ارانی در14 بهمن 1318در زندان اعدام شد.» حتما اشتباه است. برحسب اسناد موجود، تقی ارانی در زمان رضاشاه ازمیکرب تیفوس یا آمپول هوا در زندان به قتل رسیده است. در محاکمه سرپاس مختاری و پزشک احمدی که پس از واقعۀ سوم شهریور20، تشکیل شد و شادروان احمد کسروی وکالت آن متهمان را برعهده داشت، این مسئله روشن شد و به توضیح بیشتری نیاز نیست.
درص 29 «ازتشکیل حکومت فرقه دموکرات آذربایجان تا سقوط آن» آمده است که :
« روس ها با فشارهای خارجی سرانجام دراوایل 1325 ایران را ترک کردند. ولی درآذربایجان حکومت خود مختار پیشه وری را با بیش از یک میلیون سلاح نو به جای گذاشتند. روس ها چون قبلا میدانستند که درایران مدت زیادی ماندگار نیستند در شهریور 1324 فرقۀ دموکرات آذربایجان را تشکیل داده بودند.»
اگر روس ها " میدانستند که درایران مدت زیادی ماندگار نیستند"، ضرورت تشکیل فرقه دموکرات برای چه بود؟ به کنار ازتناقض گوئی، روایت «یک میلیون سلاح نو» را نویسندۀ متدین معلوم نکرده ازکجا اخذ کرده؟ با چه سند و مدرکی این دروغ بزرگ را آورده است ؟ به اقتضای امانتداری و حفظ شرافتِ قلم بهترنبود منبع خبرذکرمیشد. آن هم درکتابی که برپیشانی اش نام پرجاذبۀ «جنبش دانشجوئی ایران» میدرخشد!
به روایت اسناد موجود، درزمان تخلیۀ قوای شوری وترک خاک ایران در اردیبهشت1325، اسلحه ای که در آذربایجان به فرقه دموکرات داده شد بیش از سیصد چهارصد تفنگ و مقداری فشنگ نبود. اسناد فراوانی دراین مورد منتشر شده . اینجا فقط به چند روایت بسنده میکنم.
«یک روزقبل ازحرکت هیئت آذربایجانی به تهران، باقراوف دربارۀ خروج نیروهای شوروی ازآذربایجان گزارشی برای استالین فرستاد. اونوشت دستورصادرکرده که 62عراده توپ، 34854 گلولۀ توپ، 49 قبضه مسلسل و چهارمیلیون فشنگ را درآذربایجان باقی بگذارند. او اضافه می کند که دسته های پارتیزان نیز سلاح خود را حفظ میکنند.» (فراز وفرود فرقه دموکرات آذربایجان. جمیل حسنلی ترجمه منصورهمامی. صص 7-176نشرنی تهران.)
و اما پاسخ مقامات شوروی:
«پاسخ 14نوامبر23آبان شورای وزیران اتحاد جماهیرشوروی دربارۀ فرستادن سلاح وپول منفی بود. غیراز پشتیبانی معنوی نمیتوانند کمک دیگری به آنها بکنند.» همان ص 192 و202
«حکومت های خودمختار [آذربایجان و کردستان] پس از دوروزجنگ – احتمالا با فشار روسها - تقاضای صلح کردند و فدائیها که فقط به سلاح های سبک مجهز بودند یا تسلیم شدند و یا به اتحاد شوروی گریختند»
(یرواند آبراهامیان در ایران بین دوانقلاب. ص 295 چاپ دوم انتشارات نی تهران 1377)
« ... فرمانده نظامی شوروی به پبشه وری اخطار نمود که کلیه سلاح هایی را که قبلا ازارتش سرخ تحویل گرفته بودند مسترد دارد.»
(رازهای سربه مهر،حمیدملازاده. ناشر: مهدآزادی – تبریز1376براساس اسناد ابراهیم نوروزف.افسرسیاسی شوروی)
و بازهم : درکتاب«گذار ازطوفان – خاطرات مرتضی زربخت، سروان خلبان سابق نیروی هوائی درگفتگو با حمید احمدی ناخدا سابق نیروی دریائی، نشرانجمن مطالعات وتحقیقات تاریخ شفاهی ایران برلین. درصفحۀ 112آمده است :
آن روزها که شوروی آذربایجان را تخلیه می کردند آیا سلاح های سنگین مانند توپخانه وغیره را دراختیارارتش فرقه قرار دادند یا اینکه به همراه خود بردند؟
زربخت : ما ناظر بودیم . نه تنها هواپیماها رفت بلکه توپخانه ای هم که دراختیار فرقه قرار داده بودند، همه را از سروان تفرشیان افسر مسئول توپخانه تحویل گرفتند وباخود بردند. یک مشت تفنگ برنو ماند و مسلسل و اسلحه هائی که درقیام فرقه از ارتش ایران به دست آورده بودند مانند تفنگ های برنو، خمپاره، توپ 75 کوهستانی. درآن زمان فقط این نوع سلاح ها مانده بود.عملا پشت ما را خالی کرده بودند.»

دروغ دیگر: «مردم تبریز ازترس قتل عام شدن توسط ارتش تا کیلومترها درخارج ازشهر به استقبال ارتش آمدند...» ص 31
به کنارازغلط ودرهم نویسی این خبر، درآن سوز وسرمای نفس گیر و نا امنی، مردم تبریز با چه وسیله ای تا کیلومترها به استقبال ارتش رفتند معلوم نیست. البته عده ای نگران و دلواپس رو به دروازۀ شهر، چشم به راه بودند به امید اینکه با ورود ارتش مانع کشتارهای بی امان شوند. غافل ازآنکه با آمدن ارتش، وحشت وخفقان وکشتار مردم بیپناه درشهراوج گرفت. به احتمال زیاد، راویتگر جنبش دانشجوئی، آن عدۀ ازخیرخواهان را که جنازه های قربانیان را ازکوچه وخیابانها جمع کرده وبه قبرستان طوبائیه که درمسیر دروازۀ شهر قرار داشت میبردند، با مشایعین خیالی اشتباهی گرفته است.
قصدم این نبود که به مسائل خارج از"جنبش دانشجوئی" بپردازم. ولی با مطالعۀ کتاب، احساس کردم که هدف نویسنده، آن نیست که درپیشانی کتاب نشانده شده، بلکه پرونده سازی برای دفع ونفی دیگرتغییرات، ودر نهایت، جا انداختن و بیگانه قلمداد کردن کلِ فرهنگِ آن تحولات است. بعنوان مثال اتصال راه آهن تبریز به تهران وجلفا، نطق تقی زاده و دکترشفق درتبریزدرسالمرگ شهادت"باسکرویل" آمریکائی درجنبش مشروطیت درتبریز، و ... روایتهایی که ابداً ربطی با جنبش دانشجوئی ندارد.
مینویسد:
«اقای سلیمی خلیق یکی ازدانشجویان آن دوره که درهمان زمان نیزجزوهیئت علمی دانشگاه تبریزگردید ...» ص 40-42
شگفت زده شدم ازاین خبر که یک دانشجو، جزوهیئت علمی دانشگاه شده. اما درپاراگراف بعدی، منظور ایشان روشن میشود .
«دریک کلاس 70 نفره من سه نفررا میشناختم که نماز میخواندند و وروزه میگرفتند و اینها غالبا دورازچشم دیگران نمازمیخواندند وروزه میگرفتند.» ص41
بعداز اینکه ایشان درهیئت علمی دانشگاه به مقامی میرسند جشن نیمۀ شعبان که تولد امام زمان عج است را ترتیب میدهند.
البته که درآن حکومتِ ساواکی آزادی سیاسی نبود، ولی آنقدرآزادی بود که دانشجو، روزه بگیرد ونماز بخواند یا بر عکس. اصولاً درآن رژِیم، حکومت با فرایض دینی مردم کاری نداشت. نه تنها شیعیان بلکه پیروان مذاهب اسلام وهمه ادیان، دراجرای مراسم مذهبی به جزبهائیان [البته مدت کوتاهی با محدودیت] از آزادی کامل برخوردار بودند. یهودیها درکنیسه، مسیحیان درکلیسا مراسم مذهبی خودرا اجراء می کردند. درسراسرتاریخ مشروطیت، دونفردرکسوت روحانی اعدام شدند. شیخ فضل الله نوری به فتوای مراجع تقلید، ونواب صفوی به حکم دادگاه به اتهام قتل نفس. اگرفوت مشکوک مدرس درزندان هم اضافه شود، با کشتارهایِ اهل عمائم درحکومت اسلامی قابل مقایسه نبست. درآن حکومت کسی جرأت نمیکرد به گوش بزرگترین مرجع تقلید شیعیان آیت الله سیدکاظم شریعتمداری سیلی بزند – آن ضربه به شخص مجتهد نبود، بلکه به پایگاه چند قرنیِ اجتهاد تشیع بودکه امروزه پاتوقِ هرکاسب حبیب خداشده است. – ویا آقای سید حسین کاظمینی بروجردی، پیشنماز باسابقۀ یکی ازمساجد تهران را درزندان زیر ضربات مشت و لگد علیل و ناتوان کند. این بدعت ننگین وشرم آور، ازبدآموزیهاییست که درحکومتِ ولایتِ فقیه پا گرفت، تا به امروزادامه دارد. این دو روحانی را برای نمونه آوردم. والا هتک حرمت و توهین و پرونده سازی به روحانیون غیرخودی، در این حکومت الهی مذهبی در تاریخ اسلام بیسابقه بوده است.

واقعیت اینست که درآن دوره، روحانیت شیعه از احترام ویژه ای برخوردار بود. تقوا، ولو برای حفظ ظاهر بین علمای دین از واجبات شمرده میشد. کنترل طلاب یا بقول خودشان «اهل علم»، و دورنگهداشتن آنها از سبکسری ها وزمینه های فساد، دراولویت ها بود. مراجع تقلید، درحفظ حوزه های علمی مراقب حسن اخلاق و رفتار طلبه ها بودند. رفتارو کردارآنها را دقیقا کنترل میکردند. درحکومت اسلامی به زعامت آقای خمینی، آن ضابطه ها بهم خورد. فساد بین اهل عمائم رواج پیدا کرد. مراجع تقلید وارد بازارشدند. با تصرف خانه و اموال دیگران، در کسوت کاسب وتاجر و کار چاق کن، ازواردات لاستیک وشکروگوشت وپوست ودلالی نفت گرفته تا کارخانه داری و واسطگی در امور عفاف و خانه داری چهره عوض کردند . نوشتند که :
«تاحال 2800 آخوند به مجازات های مختلف محکوم شده اند که قریب 400 نفرآنها فعلا درزندان اوین بسر میبرند. تا کنون 15 دستار به سر برسردار رفته اند.» روزگارنو شماره 105 چاپ پاریس.
فسادعلمای دین چیز تازه ای نبوده و نیست ولی کیفیت و کمیتش، درحکومت اسلامی تازه و بیسابقه است.
درغارت خانه حاج میرزا کریم آقا امام جمعۀ تبریز درجنبش مشروطیت آمده است :
«دراین موقع ناگهان دیدم دم در غلغله ای برپا شد. صندوقچه ای را که یک نفر کول کرده بود با خود میبرد زدند، صندوقچه افتاد و شکست. ازداخل آن شیشه های کنیاک درآمد. غارتگران شیشه ها را برمیداشتند و در جیب هایشان میچپاندند. » تبریز مه آلود ص224 محمد سعید اردوبادی. ترجمه سعید منیری انتشارات دنیا چاپ دوم– تهران
یحیی دولت آبادی مینویسد: «چنانکه نگارنده خود ازولیعهد شنیدم می گفت :
«چهل هزارتومان ماهیانۀ یک ماه شاه را درغیاب او گرفتم به اروپا برای او بفرستم یک قلم به مدرس دادم که درراه حفظ تحت و تاج شاهی ما کار بکند، ازمیان رفت و حالا برادرم آن پول را ارمن مطالبه میکند.» خاطرات یحیی جلد 4 ص328» بازهم:
«سیدعبدالله بهبهانی مطالبۀ یکصد وپنجاه هزارتومان رشوت ازظل السلطان میکند تا اورا به جای سلطان احمد شاه به سلطنت برساند ظل السلطان جواب میدهد این کاررا انجام بدهید تا مبلع را بپردازم. » خاطرات یحیی جلد دوم صص178 - 179

اما اینکه در رژِیم گذشته، مذهبی ها، درکلیۀ اموراجتماعی – سیاسی دست بالارا داشتند نباید کوچکترین تردید داشت. صحابۀ مسجد و منبرازآزادی کامل برخوردار بودند. بی انصافیِ محض است دراین مورد تهمتی به شخص محمد رضا شاه واردساختن. درآخرین دهۀ رژیم گذشته، خزیدن به سایۀ مذهبیها و پناه گرفتن برخی سازمانهای سیاسی درکنارآنها بهترین گواه براین مدعاست. کارتا بدانجا کشید که ازنظرگاه برخی آگاهان گرایشهای مذهبی محمد رضا شاه، بستر مناسب و کم هزینه ای برای سلطنت فقها فراهم آورد.

در صفحۀ 52 آمده است: « ... پس ار کودتای 28 مرداد رژیم شاه درپی نوعی تظاهر مذهبی وجلب نظر روحانیون و مراجع بود برای آنکه نشان دهد درعرصۀ دانشگاه نیزضد کمونیست است مسجد مرکزی دانشگاه ساخته شد اما با استقرار حکومت کودتا این مسجد ناتمام ماند ... پس از قیام سال 42 تکمیل ساختمان مسجد پیگیری شد.»
اینجا این پرسش پیش میآید که مگردآنشگاه جای مسجد وعبادت است؟ درکشورهای اسلامی سابقه ندارد که دردانشگاه مسجد داشته باشند. شاید اتاقی برای نمازخانه باشد اما مسجد فرق میکند با یک نمازخانه معمولی. بساط حاشیه ای مسجد در تشیع، گسترده تر ازآنست که در اینجا بحث آن را گشود. اما کوتاه بگویم که مسجد درتشیع، مرکزمراسم عزا وعلم و کتل وسینه زنی وزنجیرزنی وتجمع عوام است واهمیت بیشتری دارد تا عبادت ونماز. رسالت اصلی اهل منبرنیز، تبلیغ بندگی وتزریق روایتهای اوهامی به معتادان بوده وهدف، مهارمردم برای حفظ قدرت واساسی ترین ابزارش گسترش پایگاه های جهل وخرافات، با انبوهِ مؤمنان سیاه لشکراست. گذشته ازاین، دانشگاه پایگاه علم ودانش وعلوم انسانیست با دستاوردهای بشردرروی زمین؛ و مسجد محل عبادت وبندگی ست بااحکام آسمانی. این توضیح نیز ضروریست که با پیشامد حادثۀ شهریور 1320، تقویت مراسم مذهبی برای مقابله با اندیشه های کمونیستی، موردتوجه دولت قرارگرفت که در آینده به آن اشاره خواهم کرد.

نویسنده "جنبش دانشجوئی" اگر کمی تأمل میکرد این اباطیل را فله ای دراین سیاهه نمیآورد. اساساً در زمان کودتای 28 مرداد، چنین طرحی وجود نداشت. اسناد مناقصه وطرحهای دانشگاهی دربخش ساختمان دانشگاه باید موجود باشد. ازچندسال پیش، شرکت ساختمانهای کشوری با شرکت دیگری که اسمش رابه خاطرندارم، کارنیمه تمام دانشکدۀ علوم را که از حادثه شهریور20 دربخش شرقی محوطه دانشگاه به صورت خرابه، ناتمام مانده بود تکمیل آن را برعهده داشتند. مدیرشرکت آقای مهندس احمدعلی ابتهاج بود باچند شریک که همگی ازهموطنان ارمنی، تحصیلکرده و مهندس های مجرب و کاردان بودند. مدیر کارگاه دانشگاه، ازطرف شرکت مهندس توماسیان بود. طرح ساختن مسجد بعد از کودتا مطرح شد. سرپرستی ساختمان مسجد را هم مهنس پاپانیان برعهده داشت. که پس از اتمام ساختمان تحویل اداره ساختمان دانشگاه شد. طرح ساختن مسجد ربطی هم به وقایع سال 42 نداشت.
شادروان "رضا مینا" ازکارمندان شرکت، که به اتهام فعالیت های توده ای از وزارت پست و تلگراف اخراج شده بود، این مسئله را برسرزبانها انداخت :
"مسجدی که با دست پاپانیان ارمنی ساخته شود، شیخ الاسلام ماطاووس بوغوسیان باید پیشمازش باشد." ماطاووس در اوایل خیابان خاقانی میخانۀ دایری داشت. با پوزش ازحاشیه رفتن ضروری.
اما داستان تقویت مبانی مذهب: در شهریور سال 1320 که متفقین وارد ایران شدند و رضاشاه به افریقای جنوبی تبعید شد، رجال بوقلمون صفت، درهرلباس ومقامی که بودند، رنگ عوض کردند. فحاشی ولعن ونفرین به رضا شاه در هر محفل و مجلس وسرمنبرومراسم عزا داری مُد روزشد. رواج مذهب با تبلیغات دولتی ازطرف حکومت درسرلوحۀ سیاست روزقرارگرفت. عزاداری برای شهدای کربلا که سالها بطورمخفی دور از چشم پاسبان وگزمه های نظمیه انجام میگرفت، علنی شد. پرچمهای سیاه برسردرخانه ها به اهتزازدرآمد. کاربه جائی کشید که دهۀ نخست ماه محرم از طرف درباردرکاخ گلستان مراسم عزاداری برقرارشد. محمدرضا شاه پای منبرنشست وبرای شهدای کربلا گریست. بازارهای ایران درشهرها سیاه پوشان شد. دسته های سینه زنی و قمه زنی به راه افتاد. و شگفت اینکه تعزیه گردان ها، درآن قحط وغلا وجیره بندی، که اکثرمردم کشمش وخرمارا جایگزین قندوشکرکرده بودند، با دست ودلبازی ازچایخورهای محروم با قند و شکر پذیرائی میکردند. هجوم مردم شهر فارغ ازطبقات اجتماعی، به مراکزعزاداری درشهری مانند تبریز بیسابقه بود.
درکنارصحابۀ مسجد و منبر، رجاله های مجلس و دولت، سازمان های سیاسی با روزنامه های گوناگون، به ویژه سخنگویان حزب توده، سربرافراشتند. زبان مردم بازشده بود. مطالبات سیاسی وفرهنگی دنبال میشد.
سنت و مدرنیته رو در روی هم قرار گرفت. کارزار تازه ای شروع شده بود برای طرح مسائلِ نو. غلیان فکر و اندیشه درفضای بحرانیِ رهیده ازظلمتِ خفقان، با گشودن افق هایی ازنورآزادی را درکویر فکری نوید میداد. درفضای این بحران بود که فدائیان اسلام پدید آمدند. تدریس تعلیمات دینی درمدارس به طورجدی در برنامه آموزشی قرار گرفت. صادق هدایت درنامه ای مینویسد: «درمجلس دو نماینده آخوند دکترسیاسی وزیر فرهنگ را تکفیر کردند.» (هشتاد و دو نامه صادق هدایت به حسن شهید نورائی. ناصرپاکدامن چشم انداز چاپ پاریس 1379 )
سیاست های درست رضاشاه، درواگذاری اموردینی مردم به ملایان، بریدن دست آزمند آنها ازدخالت در امور سیاسی کشور، روحاینت را به شدت ذلیل وخفیف کرده بود . کاهش حوزه ها، با گستردگی مدارس جدید و استقبال عموم از برنامه های تعلیم و تربیت دانش آموزان درمدارس، ازمحدودیت اختیارات روحانیت و زوال قدرت آنها خبرمیداد.
درسال 1313 شمسی : «تعداد محصلان حوزه درجمع 700 نفراست.»
(چشم انداز شماره 6 چاپ پاریس به نقل از مجله همایون چاپ قم شماره 3 سال 1313 شمسی. )
درسال 1320، بیش از245، 287 دانش آموز در 2336 مدرسه ابتدائی جدید که تقریبا همه آنها زیر نظر وزارت آموزش و پرورش بود، به تحصیل اشتغال داشتند. ... حال آنکه درسال 1304 تعداد 14488 دانش آموز در47 دبستان تحصیل میکردند. ... درهمین دوره شماره طلاب دینی از5984 به 785 نفرکاهش یافت.
آموزش عالی درسال 1304 کمتراز 600 دانشجو ... درسال 1320 بیش از 3300 نفردریازده دانشکده دانشگاه تهران ثبت نام کرده بودند.»
(یرواند آبراهامیان در ایران بین دوانقلاب. ص 180 چاپ دوم انتشارات نی تهران 1377)

نویسنده ،در"تقویم وقایع مهم سیاسی ایران دردهۀ 1320" درادامۀ آشفته گوئیها، تروراحمد کسروی واعتصاب بیسابقه وخونین کارگران شرکت نفت درخوزستان : « ... این بزرگترین اعتصاب کارگران صنعتی درتاریخ خاورمیانه بود. پس از سه روز درگیری خیابانی که 19 کشته و بیش از 300 زخمی برجای گذاشت ...» (یرواند آبراهیمان. همان بالا ص373) را از وقایع مهم سال حذف میکند.
وقتی فدائیان اسلام احمد کسروی را دراتاق بازجوئی درکاخ دادگستری تهران ترورکردند ، آیت الله خوانساری که در بستر بیماری افتاده بود ازشنیدن خبر قتل کسروی، حالش خوب میشود و ازبستربلند میشود. و قوام السلطنه نخست وزیر وقت با فرستادن پیام به سفرای ایران خبرداد که: «بگویید قتل کار دولت نیست». (قتل کسروی. ناصرپاکدامن. ص 177 انتشارات فروغ آلمان.)
اگر دراین بررسی، انگیزه های گسترش و تقویت آموزشهای دینی را بیاوریم مثنوی صدمن کاغذ میشود.
اینکه نویسنده میکوشد هرتحول را به حساب صحابۀ مسجد ومنبربگذارد مسئله ای نیست که نادیده گرفته شود. جعل واقعیت وتاریخسازی با فرهنگ فقاهتی دراین اثر را باید جدی گرفت. نویسنده پیرو[مقلد] آیت الله خمینی است. با تحصیلات حوزوی "تا مقطع سطح " درسال 59 وارد سپاه پاسداران شده. چند سالی دردانشکده امام محمد باقر وابسته به وزارت اطلاعات تدریس کرده. به نقل از سایت خودش که: «هرروز صبح اتومبیلی از سپاه قم برای تدریس به پادگان المهدی درمنظریۀ قم می برد.» عقد زناشویی او وهمسرش را آقای خمینی خوانده است. آیت اله خمینی وقتی به قدرت رسید، چهره عوض کرد گفت « ولی فقیه وحکومت اصل است. برای بقای حکومت ولایت فقیه، تمام احکام اولیه، یعنی نماز و روزه و وحج را میتوان تعطیل کرد. برای حفظ نظام ولایت فقیه دروغگوئی – شرب خمر– جاسوسی واجب است.» به قول اکبرگنجی هیچ کافری جرأت گفتن این سخنان کفر آمیز را نداشت. (بنگرید به برنامه پرگار در بی بی سی فارسی مورخ26 دسامبر 2010 اکبرگنجی و محمود صدری و دیگران. )
با چنین فکر و اندیشۀ بسته و محدود نویسندۀ اثر، نبایدانتظاربیشتری داشت. او مانند مجتهد ومرشدس نه به آزادی اعتقاد دارد و نه به مبانی حقوق بشر، که مدتیست خود را به آن نهاد جهانی چسبانده. وشگفت ازانبوه ساده دلان وطنی و خارجی که با چنین ذهنیتِ کورسرشارِایمانی، چگونه میشود از آزادی و حقوق بشر وازاین مقوله ها سخن گفت؟

کسی که درجهان متحول امروزی، اندیشه وعقیده خود را دراختیار متحجری میگذارد تا به جایش تصمیم گیرنده باشد، باید به حالش تأسف خورد. درفرهنگهای پیشرفته این قبیل کسان را برای مداوا دربیمارستان روانی بستری میکنند. اما، درجامعه های جهان سوم مسئله فرق میکند. هرمریدِعقب مانده مداح کاسه لیس بادریافت لقب روشنفکرمثلا "دینی" علامه ومورخ الدوله معرفی میشود. وبا نوشتن کتابهای کیلوئی، درسیمای منادیِ جهل شهرت بهم میزند.

نویسنده، درکتابیکه قرار است سرگذشت جنبش دانشجوئی را به معاصرین و نسل های آینده منتقل کند وآیندگان را در جریان مبارزۀ دانشجویان بگذارد، نقش ویرانگری درمحوِ آمال و اهدافِ جنبش دانشجویان ایفا میکند. انگار تمام آن جوانان کوشنده و سرسختِ چندین نسل، ازخانواده های غیرمسلمان ویا کلا کمونیست و اسرائیلی بوده ونا آشنا با فرهنگ تشیع! به گونه ای بزرگنمائی میکند که گوئی همان دوسه نفر بودند که نمازمیخواندند و روزه میگرفتند، درزاد روز امام زمان جشن برپا کرده بارسنگین انقلاب را به دوش کشیدند وحکومت اسلامی را تشکیل دادند.
این روایت ها شنیدنی است :
«هیچ یک ازبیانیه ها وشعارهای دانشجوئی اشاره ای به مذهب ویا رهنمودهای "نهضت آزادی" نداشت. چپ نوین و بریده از حزب توده آرمان ها و مشی آتی خود را ازخلال جنبش دانشجوئی بیان میکرد و راه های مبارزه سیاسی سال های بعد را برمینمود.» ( آرش 104 چاپ پاریس به نقل ازنشریۀ "زمان نو" شماره دهم آبان ماه 1364 به قلم هما ناطق به نقل ازیادداشت های زنده یاد مصطفی شعاعیان.)
واما دربارۀ انجمن های اسلامی و نقش نهضت آزادی گفتنی ها زیاد است. اینجا با استفاده ازهمان مقاله خانم هما ناطق به اشاره کوتاه ایشان بسنده میکنم :
« "انجمن اسلامی دانشجویان" نیز که به سرکردگی بازرگان، سحابی، آیت الله طالقانی و افرادی ازاین دست برپاشده بود تا به گفته بازرگان " با کومونیسم" به مبارزه برآید، درربط با دانشگاه نه تنها جانب افکار دکتر امینی را گرفت، بلکه پیشقراول قیام 42 و همچنین پیام آورکمیته های اسلامی امروزشد.
اعلامیۀ "انجمن اسلامی دانشجویان" درباب برنامه های دانشگاهی، نخست بر"پیکار عقیدتی" تکیه داشت.
هدف را مبارزه بافساد: و تبعیت از"ارزش های واجب الاطاعه" می نهاد» (همان شماره 104 آرش)
همۀ خواسته های این اعلامیه دراسلامی اندیشیدن، اعتقاد به اصول اسلام واشاعۀ آن بین مردم تشکیل زندگی شرافتمندانه براساس ایمان به خدا وایجاد همبستگی بین جوانان مسلمان درهمه نقاط وکمک به نهضت جهانی اسلام در راه یک دنیای بهتر" خلاصه میشد. یعنی همان اهداف طالبانی که امروزه درتحقق آن بخشی ازجهان سوم را درآتش جهل و برادرکشی به جنون عقیدتی گرفتارکرده است
وازآنجا که نویسنده کتاب جنبش دانشجوئی، " بحکم مقلَدَش" درراه تحکیم حکومتِ ولایت فقیه دروغ را واجب میداند، ایمانش را با دروغ میآلاید. قبح دروغ درمنظرِذهنش، موهبتی ازرحمت الهی متجلی میشود. جعل و تزویرجای فضیلت، قلم را میگیرد. مظاهرجهان، میل وطبیعت انسانها، مجموعه ای ازفساد وبی بند باری تلقی میشود. سطح نازل فکری او، درجمع آوری آرای دانشجویانی که از شلوار لی و سبیل های آویزان دیگران باحیرت حرف میزنند و از شکستن در و پنجره دانسینک و پرتاب گلوله برفی به کله یکی ازاستادان وآتش زدن جیپ وتفسیرآیات قرآنی، ومثبت دیدن این همه ابتذالات ویرانگر؛ درترور افکار دگراندیشان خلاصه میشود.
شیوۀ صیانت ازفرهنگ عامیانه، سرلوحۀ تألیفات این سخنگوی متحجر است. چند نمونه درهمین راستا:
رواج قرآن خوانی و دعاخوانی و پخش پوستربا آیات عربی ازمسائل مهمی است که نویسنده ازقول برخی دانشجویان اسلامی آن دوره با آب و تاب نقل میکند. مبارزشدن یک دانشجورا که با دیدن پوستری درنمازخانه انجمن اسلامی پلی تکنیک، با این جمله: « انما الحیوة عقیدة وجهاد» را برآن نوشته بودند ... «شوکی درمن ایجاد کرد و تحولی پیدا کردم که به طرف مبارزه و سیاست رو آوردم.»64
وسفارش عاطفی مادران وپدران ساده دل، که فرزندانشان عازم دانشگاه ها میشوند یا جلسۀ قرآن خوانی و حفظ کردن قرآن، واحالۀ آیت الله طالقانی بچه ها را به تفسیر قرآن "بدیع زادگان"، یا «اینکه ما باید درجامعه به فک رقبه" بپردازیم، یا "سبح اسم ربک الاعلی" یعنی که که باید حرکت شناور به خداوند داشته باشیم ... دانشگاه تبریز خانم هایی که بعنوان دانشجوتحصیل می کردند دانشگاه را تبدیل کرده بودند به یک مرکزنمایش مد و لباس و آرایش ... » صص4- 155
تشکیل گروه ضربت برای کنترل ناموس اسلام، وکتک زدن پسران و دختران درخوابگاه وغذاخوری، ازخبرهاییست که نویسنده با شوروعلاقه تعقیب میکند:
«دیدیم که خانم وآقائی با هم مشغولند. آقا را حسابی زیرکتک گرفتیم به دخترگفتیم اگرجیغ بزنی تورا هم میزنیم. ... شفیعی دختررا صدا زد وگفت تو چرا بااین قیافه ظاهر میشوِی؟ چرا رعایت نمیکنی و با تخم مرغ زد توی سر دختره؟ ...» ص 234 . 249
وحشیگری و نادانی وقتی مایه فخرفروشی میشود، آن هم درفضای دانشگاه، باید گفت ازماست که برماست!
نویسنده، که هرگزدانشجونبوده وفرهنگ دانشگاه را نمیشناسد، هرحرف وحدیث که شنیده، بدون تأمل در صحت وسقم آن، اصیلترین حرکت دانشجوئی را در قالب مؤلفه های روائیِ حوزه، با همان سبک و سیاق ثبت و منتشرکرده است. این کتاب نه کار پژوهشی ست و نه روایتی ازجنبش دانشجوئی. لکۀ ننگی ازیک تفکرسیاهِ عقب مانده، مقلدی لبریزاز اوهام.
همو، چنان سرگرم حفظ نوامیس مردم بوده، که خانم دکترهما ناطق را هم شاعره نامیده است.
اما این را درست نوشته که شعائر مذهبی بک سلاح فرهنگی – سیاسی علیه وضع موجود بود.» ولی نتیجه گیری ادعایش «ازنظرفکری واخلاقی دربرابر آلودگی های فرهنگی اخلاقی رایج»، پرت و بی اساس است. ونمیداند یا نمیخواهد بداند که پایان آنهمه شعارهای مذهبی، به فساد دامن زد. ازقول مسئولان حکومت ولایت فقیه آمده است :
« ... حتی در قم به گفته استاندار پیشین برادرعباس محتاج، 5000 خانه فساد دایر است.»
علیرصا نوریزاده، کیهان لندن. 10 تا 13 ژوئن 2008 تا به نقل از برادرعباس محتاج استاندار پیشین .
بازهم به روایت ازدیگری نوشته شده « دانشجویان درمیان مردم بدنام شده بودند». دروغ است مانند دیگر دروغ های تکراری. فضای هوشمندانۀ دانشجوئی دانشگاه تبریزهمیشه پیشرو بوده و نه مذهبی. و به همین علت در تظاهرات مذهبی شرکت نمیکردند. از سازش مذهبیها و نیات اصلی آنها آگاه بودند. به سابقۀ مبارزاتِ نسل های گذشته، دریافته بودند که مذهب وایمان به خدا یک مسئلۀ شخصی ست وربطی به مطالبات سیاسی از شاه و حکومت وجباران زمانه ندارد. حس خطر ازاستبداد مذهبی، وتمرکزقدرت سیاسی دردست روحانیت، دربین آنها قویتر بود. درخاطرۀ قومی، حادثه ویران کردن مدارس نوین به زمان رشدیه را به یاد داشتند وریختن طلبه های معمم به پشت بام مدرسه ها با بیل و کلنگ. وتخریب بامها روی سربچه های معصوم بیخبرکه روی نیمکت نشسته سرگرم درس و مشق بودند. وحشت ازارتجاع وحفظ ایمان مذهبی دردرون فرد، میراثِ گرانبهائی که ازمشروطیت به ارث برده و درخِرد جمعی اهل منطقه حرمت والائی دارد؛ که متآسفانه درمسئلۀ کنکورسراسری دانشگاه ها به دست همین بچه مسلمان های شیفته اوهام به شدت آسیب دید. که جای گشودن بحثش اینجا نیست و به وقت دیگری باید موکول کرد.

اظهارنظرهای مغرضانه و نامربوط نویسنده، دربارۀ اصلاحات ارضی زمان محمد رضا شاه که کندی آن اصلاحات را از شاه خواسته بود، باید گفت که ابلیس هم اگر آن اصلاحات را از شاه خواسته بود خدای متعال به راه راست هدایتش کند. حل مشکل زمینداری ورهائی اکثریت عظیم سکنۀ این مرزوبوم، یعنی نجات رعیت ازقید بندگی ملاکین غارتگر، یکی ازمعضلات تاریخی ماست. اما اینجا باید خاطرنشان کرد که نخستین گام دربارۀ تقسیم املاک درحکومت ملی آذربایجان برداشته شد. آن هم درست درزمانی که درکشور ژاپن – که دراثر تسلیم بی قید و شرط این کشور دربرابر آمریکا درجنگ دوم جهانی به اشغال نظامی درآمده بود – تحت ادارۀ متخصصین آمریکائی به فرماندهی ژنرال مک آرتورانجام گرفت. موفق شد وخوش درخشید. اما درایران، این اصلاحات بعد ازشکست نظامی حکومت ملی، از بین رفت. اوضاع به وضع گذشته برگشت. ملاکین دوباره زمین ها را تصاحب کردند. ازآنجائی که مالکین بزرگ از جمله ذولفقاری ها وافشارها برعلیه حکومت ملی مبارزۀ مسلحانه کرده بودند وسهم خودرا باید ازحکومت میگرفتند که گرفتند. درلشکرکشی های خونین و کوچ اجباری روستائیان به دیگراستان ها، آمال وآرزوها تباه شد.
البته، نارضائی شخص مرجع تقلید نیز درشکست برنامه اصلاحات ارضی نقش مهمی ایفا کرد. زمانی که لایحۀ دولت دکتراقبال درسال 1337، دراین مورد وهمچنین درمورد حق رأی زنان برای شرکت درانتخابات تنظیم شده بود، آقای بروجردی با اطلاع از قضیه درواقع تهدید به صدور فتوا کردند . با توجه به افتضاح انتخابات زمستانی دولت مجبور به استعفا شد. دردوران ریاست جمهوری کندی برای اجتناب ازافتادن دهقانان به دامان نیروهای چپ، مانند چین یا وییتنام اصلاحات ارضی به حکومت ایران توصیه شد. با اینکه آقای بروجردی به اجداد طاهریننش پیوسته بود و کسی با آن نفوذ جایگزینش نشده بود، اما، مراجع پس ازآقای بروجردی، هرازگاهی آن حکم فتوارا بعنوان زنگ خطر یادآوری میکردند که در پانزده خرداد 1342توسط آقای خمینی، با دارو دستۀ طیب حاج رضائی مخالفت ها عریانترشد.
اما علت اینکه چرااصلاحات ارضی درژاپن موفق شد و درایران ناکام ماند، یک داستان سیاسی است که با بافتِ مذهبی اجتماعی کشوربه این زودیها حل شدنی نیست. دستگاه اصلاحات ارضی درژاپن افسران آمریکائی بودند که میخواستند علاوه از پیشگیری کمونیسم، سیستم اجتماعی ژاپن را زیر و روکنند و قدرت و مقام امپراتوری راکاهش دهند که موفق هم شدند. حال آنکه درایران دستگاه دولتی ظرفیت فنی وپایگاه سیاسی یک اصلاحات بنیادی درست و حسابی را نداشت. شاه ایران، هرنوع اصلاحات را به نام خود و به دست خود میخواست انجام بدهد. تحکیم بنیاد پادشاهی با شیوۀ سنتی و ادامۀ این تفکر به شکست برنامه ها منجرشد و، فاجعۀ حکومت اسلامی را درزهدان خود پرورش داد!

به موازات موانع فوق، مخالفت نهادهای مذهبی به ویژه شخص مرجع تقلید را باید به معضلات یادشده اضافه کرد.
دولت تحت شرایطی پول زمین ها را پرداخت و زمین را در اختیار دهقان و کشاورز گذاشت. روزنامه ها نوشتند وخیلی ها شاهد بودند که بانک کشاورزی به دهقانها وام میداد برای اداره امورکشاورزی. مثلا جهت تهیه تراکتورو بذرو ... به تشویق آخوند ده، دستجمعی عازم زیارت مشهد شدند. آخوند هم با آنها رفت. وقتی برگشتند پولی در بساط نبود که روی زمین به مصرف برسد. خیلی ها محتاج نان شب بودند. ربا خوار پیدا شد به آنها وام داد. چند روز دیگر دهقان های کشاورز سرازکارخانه ها درآوردند. زمین بلاصاحب رها شد. خالی شدن دهات مصیبت تازۀ ملی، موهبتی برای رژیم آینده گردید.
زاغه نشین ها توسعه پیدا کردند. نیروی قدرتمند حاشیه نشین شهرها، درسال 57 بزرگترین حامی انقلاب شد. فرزندان و بازماندگان همان حاشیه نشینها باخدمت درسپاه پاسداران وبسیج ولباس شخصیها حکومت ایران راامروزه برعهده دارند.
آقای نویسندۀ مسلمان مکتبی که دستی درروزنامه نگاری دارد و دانش آموختۀ حوزۀ علمیه ، این نکته را باید متوجه بوده باشد که قبل ازدست گرفتن قلم، فضیلت قلم را به درستی باید شناخت و صادقانه به خدمت گرفت؛ با فکرباز و وجدان سالم، روی مسائل اجتماعی داوری کرد. اما ازآنجا که آبشخور فکریِ بسته شان ایمان کور است و ضدیت با هر دگراندیش، بناچاردرهمان دام میافتد که پیشینیان هزارساله جلوپایش گسترده اند. من ازاین نویسنده جزهمین اثر، وچند مقاله پراکنده، چیزی نخوانده ام. ولی با مطالعۀ این دفترتردید پیدا کردم درصداقتشان به آن 28 کتابی که نوشته اند. که امیدوارم چنین مباد واگربوده باشد باید گفت که، نه آنهمه کتاب ونه آنهمه جایزه که ازنهادهای بین المللی گرفته ونه آن کارنامۀ پُفکی، هرگز، نشانی ازصداقت وامانتداری، پاکیزگی وشفافیتِ ذهنِ یک نویسندۀ آگاه و مسئول را ارائه نمیدهد.
نویسنده، وفادارجهل عمومی ست. به باورایشان، انبوهِ عوام الناس، میباید که همیشه درفقرفرهنگی باشند ودرجا بزنند. دسته دسته سینه زنان گریان پای منبر بنشینند و گوش بسپارند به وعده های سکرآورفقیهان، غرقه درجهان نبوده ها و نشده ها! وسرخوش ازآن دنیای خیالی. با این سیاه لشگر نادان بیشمارِمزرعۀ جهالت است، که تصویربزرگترین جبّار آدمکش زمانه درماه نقش میبندد!

نویسندۀ جنبش دانشجوئی، باهمۀ وابستگی های عقیدتی به مذهب، این را حتما میداند که هیچ دونده ای با غل و زنجیر نمیتواند بدود. درشوره زاراندیشه های تحمیلی و پوسیده، رشد و پرورش بذرهای آزادی امرمحالی ست. آزادی، مستلزم استقلال رأی است. وعبودیت و بندگی ازآنِ اندیشه های نمور، که دردالان های تاریک مکتب وسنت، نورفروزان دانش و معارف جهانی را با ستایش جهل تاخت زده اند .

نویسنده، حد ومرزی در گزافه گوئی نمیشناسد. تمام همۀ رخدادها را به حساب چند دانشجوی مسلمانِ مکتبی واریز میکند، با بزرگنمائی راحت و آسوده، با وجدان خوابرفته از کنار دانشجویان مبارزمیگذرد. از تبعید وزندانی شدن آنها، هیچ نمیگوید. با انکار واقعیتِ مبارزه، حقوق دیگران را نفی میکند. کل جنبش با نماز خوانی چند دانشجوآغاز مبشود.
نمیگوید که ساواک، دریک مرحله هفتاد دانشجوی دانشگاه تبریز را دستگیر و بعد از نزدیک به سه ماه تبعید، آنها را ازتحصیل محروم کردند. نمیگوید که بازدسته ای ازدانشجویان را دستگیر ودردادگاه طبق ماده 1310 بعنوان مخالف اصلاحات شاه به زندان های طولانی مدت محکوم کردند، به چندتن از آنها حبس ابد دادند، فرج سرکوهی و بهزاد کریمی جزوشان بود که تا قیام بهمن 57 زندان کشیدند. نمیگوید که درتمام آن تبعید و بازداشت ها یک نفرهم از طرفداران و پیروان مکتب و مذهب نبود. از معدود مذهبی های دوآتشه نه کسی بازداشت شد و نه مزاحمتی برایشان پیش آمد. آقای رجائی که جزو معاودین عراقی ست [همان که نامش بعداز انقلاب درمقام دیپلمات به اتهام سرقت یک بارانی درآمریکا برسرزبانها افتاد]، استاد ادبیات دردانشگاه تبریزبود، که پیش ازانقلاب هیچگونه حرکت اعتراضی از این شخص دیده نشد پس ازانقلاب درشماراندک استادانی بود که به اصطلاح مسلمان بودند صاحب مسئولیت شدند. درواقع حرکت‌های اعتراضی استادان دانشگاه را استادانی پیش بردند که اعتقاد به آزادی ودموکراسی داشتند و آقای رجایی درمیانشان حضور نداشت .

نویسنده کتاب درص 213 مینویسد:
«سال 1354 سال فتوحات اقتصادی و سیاسی رژِیم شاه بود. مسأله منازعه با حکومت بعث عراق با پبروزی شاه خاتمه یافت واو شایستگی خود را برای ژاندارمری منطقه به امریکا وانگلیس نشان داد.»
کوراندیشی و وابستگی به فرهنگ بیگانه، نویسنده را چنان غرق کرده که وامانده ازتمیز خیرو شر، هرکار شاه را به ژاندارم بودن او نسبت میدهد. ازپیروزی برصدام بیگانه، که دشمنی آشکاراو درجنگ هشت ساله باایران و ایرانی عریان شد، به شدت خشمگین اش میکند. کاری که تنها ازدشمن برمیآید را انجام میدهد.

باایجاد حکومت اسلامی، ذات قدرت عریان شد. روحانیت، غرق درگنداب مادیات، پاکی وجدان دینی را به شدت آلوده کرد. باخون همان دانشجویان ساده دل وضو گرفت و به نمازایستاد.

کتاب را میبندم با کلی تحریف و دروغ های ننگینش. که این خبر منتشرشد:

«يكى ازاسناد افشا شده توسط سایت ويكيليكس كه امروزدوشنبه 13-12-2010منتشرشد، حاکی است كه دولت ايران براى تاثيرگذارى و اعمال نفوذ بر شيوخ قبايل و عشايرعراقى، زنان صيغه اى در اختيار آنان قرار مى دهد.
بر اساس يك سند درز كرده از سفارت امريكا در بغداد، يكى از راههاى تقويت نفوذ تهران در عراق، استفاده اززنانى اعلام شد که با عقد شرعى موقت به شيوخى سپرده مى شدند كه به هر دليل يا بهانه اى به ايران سفر مى كنند.
دراين سند ويكيليكس كه در آغاز سال جديد ميلادى تهيه شده ولى اخيراً ازسوى افشاكنندگان به بيرون راه يافته، اززبان يكى از شيوخ عراق نقل شده است كه به يك كارمند سفارت امريكا در بغداد گفته است:
" دولت ايران بخاطرتقويت نفوذش در عراق، در هر ديدار كوتاهى كه از ايران داشته ايم، زنانى را به صيغه موقت درآورده است"
اين شيخ عشيره مى افزايد: " بعد از نخستين ديدارم از ايران دريافتم كه همه شيوخى كه ازاين كشور ديدن كرده اند، ازازدواج موقت بهره مند شده اند."
او توضيح مى دهد: " هربار كه به ايران مى رويم به بستگان خود مى گوييم كه براى درمان عازم ايرانيم . ليكن راستش را بخواهيد ازفرصت هايى كه مسئولان ايرانى براى ما دربهره ما اززنان صيغه اى فراهم مى كنند، استفاده مى كنيم و اين موضوع به هدف اصلى ما تبديل شده است.»

Friday, April 29, 2011

کدام سایه از آبی ها

دفتر شعر

شیرین رضویان

چاپ اول 2009 - لندن

ناشر: انتشارات آسا

آخرین دفتر خانم شیرین رضویان، که اخیرا به دستم رسیده، شامل سروده های سالهای اخیر ایشانست در 209 صفحه و دنبالۀ آن، سروده ها به زبان انگلیسی در 45 برگ؛ که انتشارات آسا درلندن منتشر کرده است.

شیرین، شاعرجوان و جستجوگر پرتلاشی ست که مانند همنسلانش درمکاشفۀ هؤیت زن، خود را به هردری میزند تا دردهای کهنه وانباشتۀ تاریخی زن ومصیبت های زن بودن را فریاد بکشد. اینکه سال هاست شاعران زن درادبیات ایران، با رنگ و بوی عصیانِ عریان، فصل تازه ای گشوده اند و حضورشان را درمبارزه ومقاومت تثبیت کرده اند یک ضرورت اجباری ست درتاریخ معاصر. تحول درشعر زنانِ پس ازانقلاب نیز، گواه بارزی ازمقاومتِ مستمر و پیشتازی آنهاست؛ در دریدن پرده های جهل واوهام، که درجلوه های گوناگون ادامه دارد. از تجمع مادران درگورستانهای ویران شده به دست حکومت گرفته، تا مراسم یادبودها برای جگرگوشه هایشان؛ که حکومتگران ودستاربندان غارتگررا بدجوری پریشان کرده است.

سیاسی شدن شعر زنان، نمایش هنرمندانه ای ازاعتراض های عصیانی ست به خفقان موجود واستبداد مذهبی که چترسیاهِ حهل را، درسراسر وطن گسترده است.

دفتر شیرین را باز می کنم:

با نخستین مصرع دردهای پیرانه زیرپوستت می سُرد واشکِ دردها سرریز می شود:

«باز اشک / این آب افشره ی/ دومیوۀ حزین تنهائی ست / که شفاف وشور/ ازپشت شیشه/ به شب سلام می گوید»

باز اشک ازتکرار اشک ها میگوید واشک های مکرر را یادآور می شود. اشک امروزی من تازه نیست. با بغضی گره خورده درگلو تلنگری میزند به فرهنگ موجودِ تحمیلی که سراسر ماتم است و عزا. با اشک، در تنهائیِ همیشگی ام بار آمده ام و با این اشک ها به شب سلام گفته ام تا روزهای دیگر. اشک جزو لاینفک من است. منِ زنِ ایرانی با اشکِ زن بودن، با جهل شما مقابله می کنم.

شیرین در «باجامه ای پریده رنگ» تابلویی زیبائی میآفریند. سیمای زن و هرآن چه بر او رفته را، به نمایش می گذارد. زبان پخته وهماهنگی مضمونها و رنگ ها، ازغنای فکری و ذوق سراینده روایتِ خوشی را به مخاطبین نقل میکند:

«بردامن سبزش/ جای سم ستوران را / برسینه ی سپیدش/ خراش پنجه های شقاوت...» را

... و اینجا با مکثی کوتاه، ازفاجعه غارتگران وپنجه های شقاوت، فاصله می گیرد وازهفت سین و بهار وعید وشادمانی میگوید. درد را فراموش نکرده. درد بخشی ازتن واندام و ملکۀ ذهنی اوست، در کمینگاه روحش لانه کرده، اما او با صبرمادرانه در«زهدانش/ پرورنده ی عشق / عشقی که او را / به خاطرش سنگسار می کنند» ازعشق، ازطبیعت، از زیبائی های هستی میگوید. می داند که ازذرات خونِ عشق، حتا درسرزمین جهل لاله میروید. با چهرۀ شاد وخندان به تعصب جاهلان لبخند میزند مغرور و باوقار.

«شگفتا / که هنوزایستاده و مغرور/ باپیکری/ که برتنه اش/ عاشقان/ نام خود را/ با چاقوی جهل تراشیده اند. ... شگفتا /هنوزایستاده است/ با دوانار خونین/ به جای دو پستان/ وترنجی از رنج/ به جای زهدان/ بردامن سبزش/ جای سم ستوران است».

دردهای بیشمار زن، زیرپوستش لانه کرده. ناله ها از دل شاعر برمیخیزد وبردل خواننده مینشیند و اثرمیکند، اثرات قابل درک اند و فریادها به حق. این درست است که دراین سرزمین زن ومرد باغُل وزنجیرِاسارت بارآمده، به خفقان وتنگیِ بیان واندیشیدن معتاد شده اند، اما دنیایی که سنتهای مرد سالاری برای زن آفریده و تحمیل کرده فضای ویژه ای از جهنم موعود را دارد که میباید زن باشی تا طعمِ زهرش را بچشی!

هماهنگی صحنۀ چنین فاجعه، با توصیف شاعر در «با بهار می آیم» باورهای فکری اورا بیشتروبهترتوضیح میدهد. درحالی که:

«صدای زنجره ازپشت شبهای تابستان و قل قل سماور می آید ماه سر می کشد از فرازشانه ی الوند درشب شعرو شور وعرفان شهر من، همدان.»

با چند کلام کوتاه، حضور سیاهِ سرنوشت زن را به نمایش می گذارد:
« ... صدای زنجره می آید؟

نه

نه

این صدای زنجیر است

این صدای ضجه ی زنهاست

زوزه ی فرود آمدن تازیانه است

... ...

و از محراب قدرتشان

جهل می تراود وتاریکی»

رود جاری زئدگی ادامه دارد. شاعر، امید می آفریند که مبادا یأس و حرمان دردل ها رخنه کند. تازیانه ها، بر می گردند. این بارکه برگشت با لعن ونفرین و بسی بیرحمانه برگردۀ ستمگران می نشینند. شیرین این را خوب می داند. درسیمای مادری دوراندیش و مهربان نوید شادی سر می دهد:

«به الوند وگنجنامه بگوئید / ای لادن های سربزیر/ بگوئید من با بهار در راهم.

اشکم جاری می شود ازاین همه درک و صمیمیت!

شیرین با پیشینه های تاریخی زن آشناست. دردها را می شکافد، درد زن و زن بودن را. از نیش ونوش به این و آن بیزار است. قمپز در نمی کند. ادعای اسطوره شناسی ونخبه شناسی یا مثلا فلان ادیب و شاعرشناسی را ندارد. فرهنگ وادب کهن ایران را میشناسد. تولاک خودش هوشیاراست واهل مطالعه. و دردایرۀ خلاقیتِ هنری شاعری جستجوگراست. وچقدرخوشحال شدم که دراین دفتر سروده های پخته و زبانی پاکیزه دیدم و سود بردم.

یقین دارم که شیرین با این دفتر به بار «ادبیات ایران درتبعید» افزوده است. با آرزوی موفقیت همیشگی برای او وهنرش.

Saturday, April 09, 2011

جونم واست بگه

جواد مجابی

ناشر: پن پاب

چاپ اول . زمستان 2009 . استکهلم

این اثر که شامل بیش از50 داستان کوتاه است در 447 صفحه در سوئد چاپ و منتشرشده است.

داستان ها، به کوتاهی هریک با مفهوم ویژه ای خواننده را سرگرم میکند. نهیب میزند. فریادِ پنهانش در گوش ها میپیچد تنوع قصه ها در فضاهای گوناگون و مطبوع که مجابی برای مخاطبین خود آفریده، خواننده را تکان میدهد. شوقِ دنبال کردن اثر داستان، طول زمان را میکُشد. وقتی کتاب را میبندی، دردنیای پراز راز و رمز قصه ها سرگردانی.

هرداستان طرحی زیبا به همراه دارد. طرح های هنرمندانۀ نویسنده، زنده و گویاست انگارکه در تماشای تابلویی، هنرمندِ اندیشمندی لبخند به لب، و گاه به طنز و ریشخند، غوغای هستی را برایت روایت میکند .

نخستین قصه این اثر«مرغ زیرک چون به دام افتد». داستان گیرائی ست: ازدام افتادن آدمی، درقصه های شیرین و فریبنده . معتادانِ قصه، قصه گورا میکشند. گویا پی برده اند که قصه ها مانع رشد اندیشه و فکر است و پای منبرآنها نشستن کاریست بیهوده. اما با جان سختی عادت ها چه باید کرد؟ جان کلام در راز اعتیاد نهفته است.

«اولین کسی که از زورسرما به اتاق برگشت صدای قصه گورا شنید. ... قصه درفضا حرکت میکرد. لغت به لغت ... ... سومی ازحیاط گذشت قصه با آنها حرکت کرد روی پله، در رختخواب و درکوچه. آنکه در کوچه میرفت اندیشید نمیبایستی ازآغاز دل به قصه میسپردیم. »

در ص 113 داستان : «آن جا که پیدایم کنند» داستان قتل های پنهائی ست. آدم هایی که توسط مأمورین رسمی کشته میشوند. قبلا، طرح برگ 111 اشاره هائی به خواننده القاء کرده است. پرندۀ ریشدارخیالی و زنی نیمه عریان با دو پستان آویزان. «روز بعد آن کوتاه قامت ریزنقش به پانسیون آمد، به اتاقم منتظر بودم با ترس، که تهدیدش را عملی کند. رسیده و نرسیده اشاراتی کرد به فعالیت هائی که در زمینۀ حذف درممالک مترقی و بلافاصله با لحنی مؤدبانه تأکید کرد که همکارانش، ازاین قضایا چندان دلخوشی ندارند، مگر مجبور شوند. سعی میکرد امنیت خاطررا با کلماتی دو پهلو به من حالی کند. ... ... وحشتم به اوج رسیده بود که گلوله دررفت ...»

نویسنده، در«سرسری همان سرتاسری ست»، روان اکثریت وساده اندیشی عوام و مهمتر، موضوع فاصلۀ طبقانی را با زبانی ملموس به چالش گرفته است. داستان میگوید: ملکه ای درجمهوری نوپای ساحلی، پوشش تازه ای برای خود انتخاب میکند. سالی نمیکشد که مردم «ازمزیت آن لباس داد سخن ندهد.» جامعه، به آن لباس عادت میکند. اما پس از مدت زمانی کوتاه «جانوران موذی شناخته و ناشناخته زیرپوشش های توبرتو راه افتادند.»

دراین گیر ودار مصیبت بار وآلودگی و بیماری عمومی، ملکه ازاین درشگفت است که

«چرا عامۀ مردم از یک موهبت ملوکانه چنان سخن میگویند. که انگار به عذابی گرفتارند.»

دربخش دوم همان داستان ، درادامۀ اصلاحات ملکه، طبقات گوناگون جامعه در«مرکزهویت ملی» به ثبت میرسند. با نصب علامت های تازه، تمیز زنان ازمردان و راه افتادن نوعی خشونت قانونی درمدارس ورزشی با تصویرهای "خرس و گرگ" که برلباس ها نصب شده، عکس هایی ازسرهای بریدۀ دشمنان میهن برسینۀ جنگاوران ... کینه های گذشته را بیدارمیکند. همزمان، بی بند وباری جامعه به گوش ملکه میرسد. میپرسد این: «برهنگی بی حیا مختصر لرزه ای به ارکان نظم جامعه می اندارد تا حالا شکافی برداشته؟ عرض کردند خیر. فرمود هروقت شکاف برداشت ... بگذارید بکنند آن چه می خواهند بکنند.»

داستان «پیاده روی کافه ری وی یرا»

دویار دبیرستانی بعد از بیست سال بهم میرسند. شاعر و قاتل. شاعر خبردارشده که «رفیق دوران دبیرستان تا «کنون یک عضو فرهنگستان و یک مترجم و یک نوول نویس را ربوده وکشته بود.» قاتل هم پی برده که شاعر ازشغل او آگاه است. با تمهیداتی برای خوردن کاپوچینو به قهوه خانه ای میروند. پشت میزی مینشینند. صدا میترکد. «قاتل پشت به ساختمان داشت وهیکل درشت مرا ازدید روبرو پنهان میکرد.»

قاتل که شاعر را به دامگاه کشانده به قتل میرسد।

اما درباره 7 داستان پایانی هرگز گمان نمیکردم جواد، با آن قیافه مهربان ولی کم خنده اش، اینقدرشوخ طبع باشد و راویِ هفت داستان رآلیستی «تیزنامه » با تمام شواهد عینی. به ویژه داستان 6 که هم مستند است وهم تازه برای نسل تبعیدیان درمعرفی فرهنگ و سنتِ پایدار و دیرینه. ونکتۀ دیگر اینکه، نویسنده، با استفاده از یادمانده های دوران کودکی و نوجوانیِ خود، بازیگران و عاملان تیزنامه را بدون کمترین کبر و غرور به مخاطبین معرفی می کند.

Monday, January 10, 2011

درددل یک کارگر

برگرفته از سایت نیاک

سلام آقای احمد سیف . از خوانندگان همیشگی شما هستم و البته تخصصی در اقتصاد هم ندارم . تکنیسین مکانیک هستم و خواستم نظرم رو در این زمینه بنویسم .
خب من فکر می کنم این وسط آدم هایی مثل من که تنها زندگی می کنند و سهمشون هم چهل هزار تومان بیشتر نیست بیشتر ضرر کردند . خب من یک صورت از مخارج را براتون می نویسم خود شما و خواننده های شما قضاوت کنند که با این چهل هزار تومان و حذف سوبسیدهای انرژی و ... من نوعی چه کار کنم .

کار من تعمیر ماشین آلات سنگین است .یک کار سنگین که کمردرد هم گرفتم و سختی کار هم به ما نخورده از نظر قانونی که زودتر بازنشسته بشیم . چون با سنگینی کار فکر نمی کنم بتونم 30 سال کار کنم .
مجرد هستم . 33 سال دارم و جدا از خانواده زندگی می کنم.
حقوقم بعد از 15 سال 600.000 تومان است . از سال 1375 سابقه بیمه دارم .از ساعت 6 صبح از خانه میرم بیرون تا 7-8 شب که برسم منزل .
مصرف برق من در هر ماه حدود 160 کیلو وات است و کلا آدمی هستم که تو نور کم زندگی می کنم و هفته ای یک بار هم ماشین رختشویی روشن می کنم یعنی توی دو دوره که قبض می یاد چهارهزار و سیصد چهارصد تومان پرداخت می کردم . هر کیلوات 16 تومان بوده تا قبل از این و بعد از این هم فقط تا زیر 100 کیلووات مشمول 16 تومان میشه . این سری فکر کنم باید 12-13 هزارتومان بدیم در خوشبینانه ترین حالت فقط واسه برق . خداییش هم دیگه نمی دونم چطوری کمتر مصرف کنم . همه لامپها کم مصرف هستند توی خانه و دیگه بچلونیم هم از این پایین تر نمیاد مصرفم . خب این شد برق . البته مصرف برق مشترک ساختمان ما بماند.
حالا بریم سراغ گاز . سر راست بگم قبض گاز اومد در خونه چند روز پیش برای چهار طبقه و چهار واحد که اون پایینش هم نوشته بود : مشترک عزیز بدون یارانه می شه 140.000 تومان . خب یعنی تقسیم کنیم توی چهار واحد میشه واحدی سی وپنج هزار تومان.
یعنی کل چهل هزار تومان که می دن به ما با این پول گاز پرید و علی موند و حوضش . یارانه تمام شد رفت پی کارش .
قبض اب و تلفن و ... بماند .
حالا بریم سراغ نان .
من نان سنگک می گیرم بدون خاش خاش 400 تومان با خاش خاش 500 تومان ! خب من یک و نصفی نون می گیرم دو سومش را صبح می خورم که جون داشته باشم سرسیلندر و بلند کنم . ناهار هم با برنج، نصفی نان می خورم و شب هم غذام نونی معمولا . یعنی مصرف روزانه من با هشتاد و هفت کیلو وزن یک نان و نصفی است در روز . به دو تا هم می رسه . چون کارم کار بدنی و صئعتی محسوب می شه .صرف هم با خوردن نان سنگکه . چون لواش دونه 100 تومان خیلی گرونتر در میاد برای امثال من که هر کدامش یک لقمه میشه .
بنزین که شد 700 تومان و همه هم در جریان هستند . برای رسیدن به مترو باید دو کورس ماشین شخصی سوار شم . میگرفتند 300 تاتومان . حالا 450-500 . یعنی قدیم بخواید حساب کنید از سر تخت طاوس تا دو تا چهار راه بعد از از شاه عباس و نادر شاه قدیم . بلیط مترو هم که می خریم و برگشت هم دوباره 450-500 میدیم که از ایستگاه مترو برگردیم سر خیابان. بعد اگه شخصی باشه که گفتم چقدر می گیره . اگر هم تاکسی سوار کنه که عملا تاکسی متر تو ایران کاربردی نداره و دکور محسوب می شه . بعد هم میگی چقدر بدم ؟ یارو می گه یک چیزی بده دیگه ! بابا چقدر بی صاحب این مملکت آخه . تو نرخ داری . هر که یک چیزی می گه . عشقی شده کلا همه چیز .
به هر حال چاره ای نیست چون ماشین هم ندارم و اگر هم داشتم بنزین هفتصد تومانی برام صرف نمی کرد سوار شم به اضافه هزینه های جانبیش مثل بیمه و سرویس و خرج های غیر مترقبه . تازه من عیال وار هم نیستم و نون خور هم ندارم و راستش با این وضعیت تا مدت ها هم نمی تونم جز خودم چرخ زندگی فرد دیگری را هم بچرخونم ، خرج الکی هم ندارم اما اخر برج که می رسه می بینم کیفم خالی شده .
اجاره خونه - این محلی که هستم 10 تومان پیش می گیرن با ماهی - 350 تومان اجاره برای خونه 50 متری . لونه مرغ . حالا شما ببینید من هزارجور خرج دیگر هم دارم که اینجا ننوشتم . دوا و درمان - هزینه های سربار - آموزش و آب و دون و رخت و لباس و ...
تفریح هم که دیگه حرفش رو نزنم بهتره .
اقتصاد مملکت مبتنی بر این شده که من یه پولی میدم به شما ، شما میدی به یکی دیگه و اونم میده به اون یکی و .... خلاصه اقتصاد جیب به جیب .
من خیلی نوشتم و اون هم پراکنده اما هدفم این بودکه در ارتباط با مقاله شما صورتی از چند خرج روزمره را بنویسم تا با چهل هزارتومان چندرغاز یارانه ها مطابقت بدید .
ممنون
علی هستم.